- بیشتر مردم این جور موقع ها در میزنن...
  ولی خب تو که بیشتر مردم نیستی!
  کتری جوش اومده
- یوهان سباستین بود ناراحت میشد!
  میشه بشینم؟
- بفرمایید!
- [موریارتی برخلاف تعارف شرلوک به سمت صندلی جان؛ روی صندلی شرلوک مینشیند.]
 میدونی وقتی باخ در بستر مرگ بوده ، میشنید که پسرش داره یه قطعه با پیانو می نوازه. یکی از قطعات اونو. پسرش قبل از تموم شدن قطعه، نواختن رو قطع میکنه...
- ... پیرمرد رو به موت از جاش پامیشه و میره پای پیانو و قطعه رو تموم میکنه.
- نمی تونست یه ملودی ناتموم رو تحمل کنه.
- تو هم نمیتونی و برای همین اینجایی.
- قبول کن که خودت هم خوشحالی
- از چی؟ از حکم بی گناهیت؟
- از اینکه من آزاد شدم!
  همه ی قصه ها یه آدم شرور درست و حسابی لازم دارن!
  اگه من نباشم تو هیچی نیستی!
  چون من و تو عین هم هستیم.
  فقط تو حوصله سر بری!
  تو طرف فرشته ها هستی!
- معلومه که هیئت منصفه رو تهدید کردی.
- وقتی تونستم به برج لندن نفوذ کنم ، فکر میکنی نفوذ به 12 تا اتاق هتل برام کاری داره؟!
- از شبکه تلوزیونی کابلی.
- هر اتاق هتل یه تلوزیون جداگانه داره. و هر آدمی یه نقطه ضعف بزرگ. کسانی که میخواد ازشون محافظت کنه. مثل آب خوردن بود!
- خب حالا چطوری اون کار رو میکنی؟ آآآآتیشم میزنی!
- مسئله همینه! آخرین مسئله!
  هنوز نفهمیدی چیه؟
  اینکه مسئله ی آخر چیه؟
  بهت که گفتم... ولی درست گوش دادی؟...
  [با انگشتان دست، روی زانو ضربه میزند]
  چقدر برات سخته که بگی نمیدونم؟!
- نمیدونم
- چه هوشمندانه! خیلی خیلی هوشمندانه است!
  حالا که حرفش شد، هنوز به دوستات نگفتی؟
- چی رو نگفتم؟
- اینکه چرا به همه ی اون مکانها نفوذ کردم و چیزی ندزدیدم؟
- نه
- ولی خودت میدونی!
- کاملاً
- خب پس بگو دیگه!
- چیزی رو که خودت میدونی بهت بگم؟
- نه بهم ثابت کن که خودت هم میدونی!
- چیزی ندزدیدی چون لازم نداشتی.
- مرحبا!
- دیگه هیچوقت لازم نیست چیزی بدزدی.
- آفرین. چون؟
- چون هیچ چیزی، هیچ چیزی، در بانک انگلستان ، برج لندن یا زندان پنتون ویل با ارزش کلیدی که راهت رو به اونجاها باز کرده برابری نمیکنه.
- من میتونم هر دری در هرجایی رو با چند خط ناقابل کد کامپیوتری باز کنم.
  دیگه چیزی به اسم حساب شخصی وجود نداره. همه شون مال من هستن.
  هیچ چیزی به اسم محرمانه وجود نداره. همه ی اسرار مال من هستن.
  کدهای هسته ای؟ میتونم کشورهای ناتو رو به ترتیب حروف الفبا بترکونم!
  توی دنیای درهای قفل شده، مردی که کلید داره پادشاهه! و عزیزم، تازه هنوز من رو با تاجم  ندیدی!
- تو در تمام مدت محاکمه داشتی تبلیغ خودت رو میکردی. داشتی به دنیا نشون میدادی که چه کاری از دستت برمیاد.
- و تو هم بهم کمک می کردی. لیست مشتری هام خیلی بلند شده. دولتهای چموش و سرویس های اطلاعاتی. حتی تروریست ها! همه منو میخوان. یهویی محبوب شدم!
- اگه میتونی به هر بانکی نفوذ کنی چرا منتظر بالاترین پیشنهاد موندی؟
- منتظر نیستم. فقط خوشم میاد رقابتشون رو ببینم. «بابا منو بیشتر از همه دوست داره.» این مردم معمولی خیلی باحالن نه؟.... خب تو که بهتر میدونی. آخه جان رو داری. منم باید یه حیوون خونگی بگیرم.
- چرا این کارا رو میکنی؟
- حتماً خیلی کیف میده!
- تو نه دنبال پولی و نه قدرت. این کارا برای چیه؟
- میخوام مسئله رو حل کنم. مسئله ی خودمون رو. آخرین مسئله رو.
  قراره خیلی زود شروع بشه شرلوک. سقوطت رو میگم.
  ولی نترسی ها، چون سقوط هم مثل پرواز میمونه. فقط در سقوط ، مقصد همیشگیه...
- هیچوقت از معما خوشم نیومده.
- یاد بگیر که خوشت بیاد!
  چون من یه سقوط بهت بدهکارم شرلوک!
  بهت... بدهکارم!

-------------------------
فصل دوم - سقوط رایچنباخ - ملاقات موریارتی با شرلوک در خانه