1 ♫ 🎶

کتری که به جوش رسیده است، قل قل میکند و بصورت اتوماتیک خاموش میشود... تصویر کج و معوجِ مایکرافت از پسِ سرش ، که روی مبل جان نشسته است با برداشتن کتری شیشه ای از روی قهوه جوش، در آب داغ آن بر هم میخورد...

با احتیاط و مبالات، در حالیکه مواظب است سر آستینش خیس نشود،رسمی، ماهرانه و باحوصله آب جوش را روی پودرهای قهوه میریزد...آنطرف :

- مایکرافت [با صدای کمی آهسته] : چطور؟
- جان [آهسته و خونسرد] : نمیدونم! هر چی میگفتم سریع واکنش نشون میداد! 

رزی آرام روی پای جان نشسته است و با یک کاغذ در دستانش، بازی میکند...

شرلوک از آشپزخانه می آید. یک ماگ در یک دستش و یک فنجان و نعلبکی هم در دست دیگرش است. 
ماگ را به جان میدهد.
- جان : او؛ ممنون!

سپس فنجان را به سمت مایکرافت میگیرد. 
مایکرافت با یک دست، فنجان را از نعلبکی اش با کمی اکراه از شرلوک میگیرد و درحالیکه نگاهش به اوست میگوید: "ممنون اما من قهوه نمیخورم!"

- جان [با حالتی طنزوار] : این دفعه که شکری، مخدری چیزی توش نیست؟! [کمی مینوشد] واقعاً معذرت خواهیه دیگه؟!!

شرلوک دوباره به سمت میز آشپزخانه میرود. در راه : "مال تو، قهوه نیست!"

از همان دم درب آشپزخانه کمی دستش را دراز میکند و ماگ را برمیدارد و به سمت میز کنار پنجره برمیگردد. کل فاصله ای که طی میکند، دو-سه قدم بیشتر نمیشود.. قهوه ی خودش را روی آن میگذارد و از پنجره بیرون را نگاه میکند..

آرام و زیرلب با لبخندی محو و تلخ، جوری که فقط خودش میشنود، میگوید: "هم... طبق معمول!"

شرلوک نگاهش به یک نقطه ی نامعلوم است... خاطرات و تفکرات، با کمی چاشنی اندوه بر نگاهش سایه افکنده است.. پلک نمیزند و چشمانش همچنان بر دوردستی رو به پایین بی حرکت مانده است..

مایکرافت یواش محتوی فنجانش را امتحان میکند... با اخم و مزه مزه کردن میگوید: "چای سبز؟!"

جان با نگاه به مایکرافت، لبخند کجی میزند و یک جرعه ی دیگر مینوشد.

شرلوک با یک نفس عمیق کوتاه، خود را از فکر بیرون می آورد...

- شرلوک : نه چیز خورت نکردم... خب. حالا اگر معذرت خواهیم پذیرفته شد، برگردیم سر کارمون...
- [مایکرافت در تمام مدت همچنان ذره ذره از فنجانش مینوشد و پس از هربار نوشیدن، با یک اخم کوچک به فنجان نگاه میکند... بعد از شنیدن جمله ی شرلوک، رو به او سرش را  بلند میکند و ابروهایش را بالا میدهد] : فقط خوشحال میشم اگر قبلش به من بگید که چرا ملاقات امروزم رو با فرماندار یکی از ایالتها کنسل کردم!
- [رزی کمی سر و صدای کودکانه در می آورد. جان در حالیکه کمی با نگاه حواسش به او هست، به مایکرافت میگوید:] فکر کنم آمار کنسل کردن هات این روزا بالا رفته نه؟
- مایکرافت [با لبخند] : هم! فرد دقیقی برای این نصیحت نیستید دکتر واتسون! 
- شرلوک : کافیه دیگه
- مایکرافت : عصبی هستی؟
- شرلوک : نه. عجله دارم.
- [جان بسختی کمی سر و بدنش را به عقب بر میگرداند تا شرلوک را که تقریباً پشت سرش قرار گرفته ببیند. میگوید:] عه؟ پس وقتی عجله داری عصبی میشی! :)
- [شرلوک با نیم اخمی حاکی از یک فکر؛ به جان نگاه میکند. سپس به آرامی میگوید :] جان... به این حالتت ادامه نده.
- جان [کمی متعجب] : به کدوم  حالت؟! ... [به شوخی] آره بیا این طرف گردنم درد گرفت! [و بر میگردد]
- مایکرافت [همچنان با همان حالت عجیب و غریبِ نوشیدن،درحالیکه به فنجان نگاه میکند، میگوید :] خب؟
- شرلوک : چی شد که ملاقاتتون کنسل شد؟ از اول؛ مو به مو!... [با صدایی آهسته تر اما سریع، و در حالیکه نگاهش را به سمت دیوار میگرداند] از موضوعش هم میگذریم چون احتمالاً کاملاً مشخصه!! 
- مایکرافت : همین؟ خدای من نمیتونستید با هم حلش کنید؟! من کلی کار داشتم!
- جان [با لبخندی طلبکارانه] : خب من هم کار داشتم! میدونی؟... اون کافه همچین نزدیک هم نبود!

رزی کمی در بازی اش ذوق میکند.. جان به او لبخند میزند...

- شرلوک[کمی جلوتر، و در معرض دید هر دو قرار میگیرد]: اون پیامی که از سمت تو اومده بود...طرز نوشتنش...
- مایکرافت :...آه گاهی اوقات آدم حوصله نداره! همیشه که نمیشه انتظار "بهترینها" رو داشت!
- جان [یک نگاه به شرلوک - یک نگاه به مایکرافت] : اوم.. قضیه چیه شرلوک؟ واقعاً حوصله نداشته یا داره منت میذاره؟!!
- شرلوک : این چه سؤالیه؟
- جان [نگاه به مایکرافت]: آخه بنظر، کامل در جریان میاد! [نگاه به شرلوک]
- شرلوک : و...؟!
- جان [نگاه به مایکرافت]: و... [با کمی گیج شدن؛ گویی که یادش افتاده باشد که حرفش اصلاً «و» نمیخواهد! غافلگیرانه با نگاه به شرلوک] "و"چی؟!
- شرلوک : فقط بنظرم تمام مدت قصد داری چیز دیگه ای بگی. بهرحال دیگه اینکارو نکن!
- جان : اوم... کدوم کار؟! چه چیزی؟ ...ام... نمیفهمم، منظورت چیه؟
- شرلوک [در حالیکه دستش توی جیبش است، آرام و با نگاه دقیق در چشم جان :] فقط ، اینکارو ، نکن! همین!
- جان [که هنوز سر درنیاورده میخواهد دویاره بپرسد] : عـ...
- شرلوک [با کلافگی]: ...چون این مسیر، نه تنها ابلهانه، بلکه بطرز قابل توجهی احمقانه  و حتی بی شعورانه است!!
- جان [با تعجب مکث میکند... با چشمان گرد شده و ابروهای بالا، چند بار نگاهش را حرکت میدهد و فکر میکند... با تأمل میگوید:] ام... موضوع پیچیده ایه!
- شرلوک: بله! [با استقبال:] پس فهمیدی!
- جان [با همان حالت] : اوم... نه، فقط میدونم که سعی داشتی بهم توضیح بدی، و... [نیمه سؤالی:] احتمالاً این "بهترین" کلماتی بوده که میتونستی انتخاب کنی؟!
- شرلوک : بله. پس سعی کن وادارم نکنی دوباره برات توضیح بدم!
- جان : اوکی، ولی ... قول نمیدم!! [چهره اش را از آن حالت تعجب بیرون می آورد]...و از اونجایی که اصلاً منظورت رو نگرفتم، بهتره رو کلمات بهتری کار کنی!... مثلاً...
- مایکرافت : عسلم؟
= جان و شرلوک [یکصدا] : چی؟؟!!
- [مایکرافت گویی که بالاخره چیزی یافته باشد سرش را از فنجان بالا می آورد و با اخمی از تعجب میگوید:] توش عسلم ریختی؟؟!!

جان بعد از یک مکث کوتاه ، یکدفعه می خندد...


***

2 ♫ 🎶


مایکرافت حالا به دلائل نامعلومی، ادامه ی چای را با آرامش مینوشد و با چشمانی زیرک به شرلوک نگاه میکند... 
شرلوک با نگاه به سقف، چشمانش را میبندد و پیشانی اش را مثل آدمهای خسته مالش میدهد : " آه... "
ادامه میدهد:
- ...ما اینجا سه تا کله از سه تا آدم جانی داریم ؛ چهار خط پیام ؛ و یکسری خرده اطلاعات ؛ و حالا هم این سحابی، که اون جملات رو تکمیل میکنه،و بعد منظور پیغام... اونوقت شما دو تا دارید مثل...

- مایکرافت : ...خیلی خب شرلوک؛ ولی این مربوط به شماست! برای چی به «من» گفتی بیام اینجا؟!
- جان : یعنی تو نمیدونی؟
- مایکرافت : متأسفانه هنوز نه، دکتر واتسون!

- شرلوک : از کی پیام کاغذی ، و با خطاطی ارسال میکنی؟
- مایکرافت : چرا باید این کارو بکنم؟... ام ... [با حالتی زیرکانه :] و چرا نباید؟!
- جان [رو به شرلوک] : پیغام مایکرافت به پرونده ربط داره؟!
- شرلوک : حرف "M" مهمه.
- جان : خب امضاشه!

مایکرافت تازه دارد دقت میکند که تلفنش زنگ میخورد. به تلفن نگاه میکند؛ فنجان را که دیگر خالی شده به کناری میگذارد و بلند میشود تا به گوشی اش جواب دهد. موقتاً از اتاق خارج میشود.

- شرلوک : بنظرت "M78" ما رو به چی میتونه برسونه؟! تنها نشانه ای که توی این خبر درباره ی سحابی هست و شاید بتونه اون رو به یک نتیجه ای برسونه، فعلاً بنظرم همینه!
- جان [با دقت، گویی که تازه قضیه برایش جالب شده است] : آ... نمیدونم...[به یک گوشه ی دیگر از اتاق نگاه میکند] ام... 
- شرلوک [روی صندلی ، سر میز مینشیند و زیر لب اما قابل شنیدن میگوید]: مطلبی در 7 سال پیش،... که البته جدیدترین نتایج جستجو در اون مورد، فعلاً همونه... [با صدایی بم و آرام تر:] ...یک سحابی که پدیدار و ناپدید میشه و تنها اسمی که این وسط هست، اسم سحابی کناریشه...
- جان : خب اسم آدما چی؟
- این همه آدم توش دخیل بودن... نه ؛ بنظرم حتی اسمهاشون کنار همدیگه هم نمیتونه معنی بده ؛ یعنی احتمالش خیلی کمه. چون اساساً به این منظور کنار هم قرار نگرفتن...
- آره ، موضوعش بنظر مثل بسکرویل و کلمه ی HOUND که نیست!!...[کمی مکث] ام..مگر اینکه یکیشون با بقیه فرق بخصوصی داشته باشه...
- فرق بخصوص؟ ... [شرلوک به اسامی در مطلب نگاه میکند. در ذهنش:]

 "جی مک نیل" .---------> عکاس - کاشف - آماتور
 جان اچ. مالاس 
 ایورد کرایمر 
|---------> عکاس - نویسنده ی کتاب - حرفه ای

شرلوک سرش را تکان میدهد و این کلمات از ذهنش میپرند. : " نه...!"

- جان [با گوشی موبایلش سرچ میکند] : شرلوک، اولی مثل اینکه طراح یا بازیکن بازیهای تهاجمی رایانه ای بوده که بصورت غیرحرفه ای عکاسی نجومی هم میکرده...
- [شرلوک دستهایش را به همان حالت استنتاج زیر چانه میگذارد] مهم نیست! خب دو تای دیگه هم نویسنده ی کتابن! که چی؟
- [جان از این منطق شرلوک تعجب میکند] خب اونا نویسنده ی منجم و حرفه ای اند، این آماتوره و...!
[جان کمی مکث میکند. پس از چند ثانیه، منطق شرلوک را میپذیرد... بعد از کمی ور رفتن با لباس و حرکات رزی، در حال فکر کردن، میگوید:] خب، اون مطلب 7 سال پیش نوشته شده و اگر امروز.... راستی! نویسنده ی بلاگ کیه؟!
- [شرلوک از ژست فکری اش بیرون می آید:] چی؟ [به لپتاپ نگاه میکند:] یه یارویی به اسم "مایکل لیبرتی"...

هر دو چند لحظه سکوت میکنند...

- جان : تو هم به همون چیزی که من فکر میکنم فکر میکنی؟
- من هم همون چیزی که تو بهش فکر میکنی یادم اومد اما دیگه بهش فکر نمیکنم!
- چرا؟
- خب که چی؟ ما یادی از یک پرونده کردیم، یک کلمه هم مشترک در اومد!
- خب اون هیچی! اینکه مایکل هم M داره چطور؟ نظرتو جلب نکرد؟
- [رو به جان، و با حرکات دست، و حالت توضیح دادن، گویی که واقعاً میخواهد چیزی را آموزش بدهد:] بله میفهمم جان! ولی اگر قرار باشه تمام داده های مشابه رو «همزمان» در نظر بیاریم نمیتونیم نتیجه بگیریم. پس بهتره اینها در حاشیه ذخیره بشن..
- مثلاً توی قصر ذهنت...
- آره . پس الآن مانع تمرکزن.
- خب ... خب آخرین مطلب این بلاگ مال چه تاریخی بوده؟
- این سؤالای بیخودی چیه میپرسی؟!! اگه خوشت اومده بیا بلاگشو لینک کن!! من حوصله ی این کارا رو ندارم... [از پای لپتاپ بلند میشود و در حال فکر کردن به سمت دیواری میرود که پشت کاناپه ی بزرگ است و همیشه یادداشتها ، عکسها و نقشه ها را روی آن نصب میکند...]
- جان  رزی را در بغلش جابجا میکند و از جایش بلند میشود و پای لپتاپ مینشیند[با نگاه به لپتاپ و یکی_دو کلیک] : 12 فوریه 2014 .
- شرلوک [زیر لب]: اون منجم... اون ربطی به این سحابی نداشته...
- جان : ... و مثل اینکه بعد از اون دیگه بروز نکرده...
- شرلوک [همچنان زیر لب] : ... M78... M78... باید یه چیزی بیشتر از اسم سحابی باشه...
- ...اوم... تو آخرین مطلبش نوشته که بلاگش رو ترک و به یک شبکه ی مجازی دیگه رفته...
- عاه... چه اهمیتی... [بعد از لحظه ای مکث، رویش را به سمت جان بر میگرداند] چی؟!
- [جان به شرلوک نگاه میکند] : ...
- شرلوک به سمت لپتاپ می آید و با اشتیاق میگوید : مثل همیشه جان، منو متحیر میکنی...
- خب خب! دیگه چیکار کردم؟
- عالیه! حالا برو تو اون شبکه ی مجازی، و پیداش کن دیگه!
- آه دست بردار شرلوک!
- زود باش! دارم کاملاً جدی میگم. برو دنبالش... پست 78_امش.
- [جان لحظه ای مکث میکند]: ...
- ...بجنب!
- [با اندکی دستپاچگی :] خیلی خب، خیلی خب، یه لحظه صبر کن... [رزی را به آغوش شرلوک میدهد و سریع شروع میکند به تایپ کردن] 
 این در یک آن، خارج از انتظار شرلوک بود، اما رزی را در بغلش جا میدهد... هر دو به مانیتور نگاه میکنند..
- شرلوک : آه ببین! پای پستهاش رو امضا میکنه! این الآن "M_1864"...
- جان [با ذوق و با یک لبخند باز]: اونم با شماره!...هه!... [مصمم:] اوکی! الآن برات ماهی بزرگه رو میگیرم!...[تایپ و کلیک میکند...]
 
 ... هر دو به صفحه ی مانیتور خیره میشوند: 



پس از چند ثانیه مکث و حیرت ؛  شرلوک رزی را به جان میدهد و سریع روی یک تکه کاغذ یادداشت میکند:

«دخترم! میدانم که مدرسه ممکن است کمی آزاردهنده باشد، اما علم نه. و من هم میدانم که اما تو این را دوست داری! پس راه را فراموش نکن... M_78 »

شرلوک با برق شوق در چشم، درحالیکه هر دو به " M_78 " خیره شده اند، یک نیم لبخند میزند .
جان به شرلوک نگاه میکند...

- شرلوک [ناگهان لبخندش قطع میشود] : این جمله آشناست...

مایکرافت داخل می آید : "ببخشید! ولی من واقعاً سرم شلوغه! فرماندار آخرش در جلسه زهرش رو ریخت!..."

شرلوک دیوانه وار کاغذهای روی میز را جابجا میکند...
جان رویش را به سمت در بر میگرداند و خطاب به مایکرافت می گوید: "یه فرماندار برات اینقدر دردسر درست کرده؟!"

- مایکرافت : فرماندار نه! یه برادر کوچیکتر!...اون که قابل حله... فقط یک روز بیخود و بی جهت وقتمو میگیره ...شرلوک؟...
- شرلوک [در حال گشتن]: تو هم متوجهش شدی؟
- [مایکرافت و جان هر دو چند لحظه مردد میشوند. مایکرافت :] متوجه چی؟
- شرلوک : کلمه ی اضافه ی «اما» وسط متن!
- [جان میفهمد که شرلوک با او بوده است. جواب میدهد:] آه.. آره...انگار اشتباهاً دوبار نوشتتش!
- [شرلوک بطرز سرسام آوری کاغذها را بهم میریزد و با حرص خوردن میگوید:] عااااه .... کوشش پس؟
- دنبال چی میگردی؟[رزی توی بغل جان حسابی وول میخورد. جان سعی میکند او را کنترل کند.]
- کاغذ چرک نویس کدها؟
- حتماً همینجاهاسـ... [ناگهان کاغذ را در دست رزی میبیند]... آه شرلوک بیا، مثل اینکه اینجاست! ببخشید! اصلاً متوجه نشدم چجوری برش داشته! [کاغذ را به شرلوک میدهد]...تمام مدت دستش بود...
- [رو به رزی، با لبخند و خیلی سریع:] کوچولوی باهوش! شما هم بهش علاقه مند شدین نه؟! [کاغذ را از جان میگیرد و نگاه میکند. سپس دوباره روی میز بین کاغذها میگردد....]
- مایکرافت: من رفتم! هر وقت باهام کار داشتی...
- [شرلوک چند کاغذ دیگر را بیرون میکشد و سریع به سمت میز آشپزخانه رفته و سر میز مینشیند :] ... بیاین اینجا بشینین... تو هنوز درباره ی اون پیغام توضیح ندادی! تلفن طولانی مدتت هم به خودت مربوطه! میتونستی زودتر جواب منو بدی ، بعد هرکجا دلت خواست بری!... 
- مایکرافت : آه...
- شرلوک ادامه میدهد: ...وقتی بهت زنگ زدم یه چیزی گفتی! گفتی "من کنسل نکردم.دکترت سرش شلوغه!" بیشتر توضیح بده.
جان سؤال گونه به مایکرافت نگاه میکند. 
مایکرافت با دقت به شرلوک!

***

3 ♫ 🎶


یک گنجشکِ پف کرده ، لحظه ای لبه ی پنجره مینشیند و میپرد.. صدای تیک تاک ساعت شماطه ایِ توی قفسه لحظاتی بر فضا غلبه میکند.. مایکرافت، جان و شرلوک هر سه سر میز آشپزخانه نشسته اند. شرلوک :

- آخرین قطعه از کد این بود :

 « ... اما تعداد مهم نیست. متأسفم که وقتت را میگیرم. اما تو این را دوست داری! پس...»

- جان : آه خدای من این دقیقاً شبیه همون جمله است!.. پس ... میشه.. :
- شرلوک : 

 « ای عزیز، که در شلاق نوری مهجور از خورشیدی طرد شده ، چون پوست آدمیان میرقصی... متأسفانه امروز // نتوانستم بیشتر از این به تو برسانم! اما تعداد مهم نیست. متأسفم که وقتت را میگیرم. اما تو این را دوست داری! پس // راه را فراموش نکن!»

- مایکرافت: ...خب تبریک میگم شرلوک! متوجه شده بودم اخیراً به یک پدیده ی محبوب اینترنتی تبدیل شدی، اما دیگه ظاهراً قاتلها هم برات شعر میفرستن!!

- شرلوک : پیغام مایکرافتو بده!
- مایکرافت [یکه میخورد] : ...
- شرلوک [سر از کاغذها بلند، و دستش را دراز میکند] : ... جان؟!

جان که با نگاه حرفها را دنبال میکرد، به خود می آید. کمی این جیب و آن جیب میکند و آن کاغذ را به شرلوک میدهد. مایکرافت که روبروی شرلوک است، آن را برعکس میبیند. با نیم اخمی آن را از دست شرلوک میگیرد و نگاه میکند. کمی روی آن مکث و چند بار براندازش میکند. سپس با بی حوصلگی کاغذ را روی میز رها میکند و می گوید: "شرلوک خلاصه کن! حوصله م داره سر میره!"

- شرلوک [با قیافه ی شیطنت انگیز:] ولی حال من تازه داره جا میاد!! پس درست گفتم. تو اینو نفرستادی!
- مایکرافت : اینو؟! هه، معلومه که نه!
- جان : ولی وقتی من رفتم به اون کافه، یک نفر اینو از طرف تو آورد و به من داد.
- مایکرافت: خب؟
- جان : خب من هم از همین فهمیدم که قرار رو لغو کردی!
- مایکرافت : من؟! ...
- شرلوک [با نگاهی دقیق و یک نیم لبخند] : .. درحالیکه تو حتی کنسل هم نکردی!!
- مایکرافت : خب، نه! دکتر واتسون با من قرار گذاشت و بعد هم لغوش کرد! ... [یک نفس عمیق] هآه... هرچقدر اون روز خوشحال شدم که وقتم آزاد شده، امروز..! هوف!...
- جان [با تعجب و لبخندی حاکی از کلافگی:] چی؟ من... من قرار گذاشتم؟ تو بودی که قرار گذاشتی!
- مایکرافت : تو بودی که آدرس فرستادی!
- جان : نه! تو آدرس فرستادی!
- شرلوک [رو به جان]: مگه نگفتی با هم تلفنی حرف زدید؟
- جان : آره! با هم تلفنی هم حرف زدیم! [رو به مایکرافت] مگه حرف نزدیم؟...

شرلوک موبایلش را برداشت و پیامک زد :

«مالی هوپر؛ از دو ایمیلی که بهت ارسال و بعد حذف شدند، هر چقدرش که به یاد داری برام text کن. 
 SH_»

« ترجیحاً همه شو.
SH_»

«و همچنین امضاها رو.
SH_»