1 ♫ 🎶


M20
Longfield
DA3

09:25 صبح

حجم انبوه ساختمانی و سیمانی شهر تمام شده بود و پرتوهای آفتاب صبحگاهی جلوه ی زیباتری به سرسبزی زمینهای پهناور روستاهای اطراف میبخشید.. تا میدستون راه زیادی باقی نمانده بود، جاده هموار و خلوت و آسمان صاف بود.. با لکه های ابرهای بهار که هر چه مقصد نزدیکتر میشد، بیشتر پدیدار میشدند...




- چرا مثل سابق یه ماشین برای خودمون کرایه نکردیم؟
- چون تو نمیتونی رانندگی کنی. [با نگاه، به رزی که در آغوش جان خوابیده بود، اشاره کرد]
- خب، خودت چی؟
- من دارم فکر میکنم.

جان، چند ثانیه ی دیگر به چهره ی شرلوک که سعی میکرد خود را به مناظر بیرون مشغول نشان دهد، خیره ماند، و پس از مکثی، خود از پنجره ی سمت خودش، آن افق نیمه ابری را به تماشا نشست...
هر گاه برای پرونده ای مجبور به ترک لندن و عبور از جاده هایی با مناظر طبیعی وسیع و زیبا میشدند، به یاد حرفهایی می افتاد که شرلوک در جریان حل یکی از پرونده ها بر زبان آورده بود..
آن روز را به یاد آورد.. در راهِ وینچستر در حالیکه جان از دیدن مناظر لذت می برد، این فکر که در خانه های روستاییِ دور از هم، وسط زمین های سبزِ بزرگ، چه جرائم هولناکی ممکن است رخ دهد، به شرلوک هلمز اجازه ی لذت بردنِ کامل از آن چشم انداز را نمی داد... تصور اینکه چنین خانه هایی چقدر میتوانند برای زندگی انسانها زیبا و دل انگیز باشند در کنار روی دیگر سکه، که اگر بی پناهی در این میان مورد آزار از رفتاری غیرانسانی قرار گیرد، چه کسی صدای فریاد مددخواهی یا آه و شیون دردناکش را خواهد شنید؟... اگر در پسِ زیباترین منظره ها جنایتی در حال وقوع باشد، یا موجودیت کودکی یا زنی یا جوانی یا انسان پیر و از کار افتاده ای اسیر خطری ملال انگیز و بی پایان شده باشد، چه کسی میتواند به دادخواهی آن بی پناهان درآید؟...

نفس عمیقی کشید... با خود پوزخند تلخی زد. مثل اینکه شرلوک کار خودش را کرده و حالا روی فکر و نگاه او هم بر این مناظر تأثیر گذاشته بود... علی الخصوص وقتی که سرانجام همان پرونده را نیز به یاد آورد که چگونه در واپسین لحظات، او و شرلوک ، هر دو شاهد اتاقک خالی ای بودند که زندانیِ گرفتار آن، بالاخره توانسته بود از آنجا بگریزد...


اتوبان عریض، کم کم جای خود را به جاده ی پایینِ B2010 و سپس راه های باریکتری داد که میان مزارع و درختان و گیاهان پر پیچ و خم، به سمت فار لِی شرقی، روستایی در حوالی میدستون پیچ میخوردند..









هوا بوضوح ابری تر میشد و تکانهای ماشین خبر از هرچه نزدیکتر شدن به منزل اجدادی خانواده ی استفان را میداد. جان با نگاهی هوشیارانه به اطراف، از روی تبلتش راننده را به جهت درست راهنمایی میکرد..
شرلوک اما همچون مسافر یک تور گردشگری، آسمان را از لای شاخه های درختان دید میزد و صدای هر ریگ و سنگ جاده که زیر چرخ ماشین میرفت را با عمق جان میشنید..
سعی میکرد به صندلی جلو نگاه نکند اما مگر او دست بردار بود؟... همانطور که سرش را به عقب گردانده و طبق معمول این روزها، مچ شرلوک را در حال و هوای خودش گرفته بود، لحن شیطنت آمیزش را هم چاشنی آن لبخند فراخ کرد و گفت:

" بهرحال نمیشه ازش همینطوری گذشت! ممکنه یه جایی لای همون شاخ و برگا باشه!"

- شرلوک [بدون اینکه نگاهش را از پنجره بردارد پاسخ داد:] چی؟
- مری : مدرک جرم!

- جان [رو به شرلوک]: هیچی، با راننده ام. میگم از مسیر اصلی بره بهتره. [در حال نگاه به دور و اطراف]: دفعه ی پیش که با رابرت اومدیم، اون از یسری میانبر اومد... [با تن صدای آهسته تر:] ولی الآن.. همه ش شبیه هم بنظر میاد..

- [شرلوک گلویش را صاف و خودش را جمع و جور میکند:] اوهم... [بعد از کمی مکث، زیر لب:] شوخیت گرفته؟
- مری: نه... چه اشکالی داره؟؟... [با خنده] خب این مناظر واقعاً قشنگن...

- جان: خب، مشکلش چیه؟ اگه تو راهو بهتر بلدی...
- شرلوک: آم... نه، عـ.. همون چیز. مسیری که گفتی. همون خوبه.
- جان [کمی متعجب میشود اما در این حین با رسیدن به یک دو راهی دیگر، نگاهش را دوباره به تبلت و جاده معطوف میکند:] حالا.. سمت راست..

- مری: متأسفم شرلوک؛ ولی ...
- جان: .... لطفاً بپیچین به چپ... فکر کنم دیگه رسیدیم.
- مری: ...واقعاً حرف زدن تو چنین شرایطی وسوسه برانگیزه! نیست؟! [یک لبخند بزرگ]
- شرلوک [چپ چپ به مری نگاه میکند] : الآن؟! دست بردار!

- جان [با نیم لبخندی:] چیه؟ زود گذشت؟! یا فکرات کامل نشدن؟
- مری: بگو فکرام کامل نشدن!!
- شرلوک: چـ...؟ چرا باید بگم؟

- جان [در حال نگاه به اطراف]: نخیر، مثل اینکه هر چی که... تو ذهنت داره میگذره... خوب پیش نمیره! [رو به شرلوک:] هوم؟
- شرلوک [رو به پنجره ی خودش، زیر لب:] لعنت..
- مری [بلند میخندد]: ها ها ها...

- جان [با اشاره ای، سعی میکند سر بحث را باز کند:] ..دیشب متوجه یه چیزی شدم.. اون... بسته ماکارونی شکلدار رو...
- شرلوک [به سمت جان بر میگردد] : ...
- مری: آو.. من فقط بهت یه پیشنهاد دادما! گفته باشم!
- شرلوک [که دائم نگاهش بطرز کنترل شده ای بین جان و مری جابجا میشد، رو به مری:] قبول دارم، دلیلی نداشت منم بگیرمش!

- جان : پس تو خریدیش؟

- مری: بهرحال، جای خوبیه شرلوک. هنوز به نتیجه ای نرسیدی؟
- شرلوک: نه!
- جان: تو همین الآن گفتی خریدیش!
- شرلوک: خب،  آره.

- مری: عصر اینجاها یه قدمی بزنین و صحبت کنین!

- جان: خب پس چرا میگی نه؟
- شرلوک : من گفتم،نه؟
- جان: آره.
- شرلوک : خب آره.
- مری [با خنده ای دلسوزانه] : آو، نه...

- جان: آره؟
- شرلوک: نه!! [با عصبیت دستهایش را بالا آورد] خـ.. خودم میدونم چه کاریو بکنم چه کاریو نکنم!!

- جان [ناخودآگاه لحظه ای به راستایی که محل بعضی نگاه های شرلوک بود، نظری انداخت و سپس رو به شرلوک دستش را بحالت ایست گرفت و به آرامی گفت:] خیلی خب! اوکی! میذاریم یه وقت دیگه.
- شرلوک [با کلافگی چشمهایش را میبندد:] آه، جان... لحظه شماری میکنم هر چه زودتر این ماشین توقف کنه..
- مری [با دلگرمی چشمهایش را بست و باز کرد، و با صدای آهسته ای گفت:] منم همینطور... :)

ماشین درست همین لحظه در جاده ی بسیار باریک خاکی توقف کرد.


***


2 ♫ 🎶

- باهاش صحبت کردی؟
- نه.
- نه؟!!
- راستش اصلاً فرصت مناسب پیش نیومد. ترجیحاً اول با دکتر واتسون حرف زدم. اون در جریان نبود.
- چی؟ پس دیشب...
- [با لحنی سریع] ...خب انتظار نداشتی که درباره ی چنین مسئله ی حساسی مستقیم برم به خودش بگم : "هی برادر کوچولو، این نقاشی رو خودت کشیدی؟ چقدر قشنگه!! حالا برام توضیح هم میدی؟!!..."
- ...بهرحال ما وقت نداریم مایکرافت. باید تصمیمتو بگیری. بالاخره "W. موریس" یا "EZ. هاپکینز" ؟

قطره ای عرق روی پیشانی مایکرافت نشسته بود. لحظه ای تلفن در دستش سست شد. هنوز داشت به کاغذ یادداشتی که شرلوک نوشته بود، نگاه میکرد...

- [/پشت خط:/] مایکرافت؟

دوباره نگاهی تأمل برانگیز به تمام کاغذها و اوراق روی میزش انداخت...ده ها کاغذ و پرونده و یادداشت و بریده جرائد... حتی روی صفحه ی نمایشگر کامپیوتر هم فایلهای زیادی باز بودند.... چندین کپی از آن یادداشت در همه جای میز پراکنده بود که روی هر کدام از آنها با قلم قرمز، به طرق مختلفی خط و خطوط کشیده و پاورقی نوشته بود اما بجز دو مورد قطعی اول، و پنج مورد دیگر که درباره ی آنها حتی مطمئن هم نبود، درباره ی بقیه اصلاً به هیچ نتیجه ای نرسیده بود..

- من... من تمام شبو.. روش فکر کردم...
- ...خب؟

نگاه مستأصل و نگرانش را دوباره روی یادداشت اصلی انداخت... روی کلمات وسط صفحه... مردمک چشمهایش ثابت مانده و آهسته آهسته نفس میکشید...
بالاخره گویی در همین چند لحظه، هر آنچه را که لازم بود با خود مرور کرد.
آب دهانش را قورت داد. سر را از کاغذ بلند کرد و یک نفس کوتاه کشید... :



- "هاپکینز".
- [صدای پشت خط، با کمی تردید و یکه خوردن گفت:] ..ام.. مطمئنی؟.. شواهد قطعی داری؟
- مایکرافت [با مات بردگی جواب داد:] ...شاید از نوع شواهد استنتاجی... نه... [دوباره به کاغذ نگاه کرد و زیر لب:]... ولی این شرلوکه!
- مایکرافت؛ متوجه شرایطت هستم.. ولی فکر نمیکنی که اون...
- نظرم رو پرسیدی و من هم تصمیمم رو گفتم. بقیه اش با شوراست.
- ...مطمئنی که داری احساسی تصمیم نمی گـ...
- ...احساسی؟! کجای این مسئله احساسیه؟!... [کمی هوشیارتر، یادداشت را روی میز گذاشت و به سمت پنجره رفت] من یک شب تمام روش وقت گذاشتم و میدونی که "یک شب تمام" برای من، یعنی چی؟ منظورم "یک شب تمام" برای احمقی مثل چیمبر نیست، [و با تأکید این کلمات را تلفظ کرد:] منظورم. یک. شبِ. تمام. برای. منه. من!

ابرویی بالا انداخت و یک نفس عمیق کشید.. پس از مکث کوتاهی ادامه داد:

- هر جوری که بررسی کردم مطمئن شدم دو تا از موارد حقیقتاً درست و کاملاً هوشمندانه است.. چند مورد دیگه هم هست که البته خیلی شفاف نیست... من.. من تقریباً مطمئنم که "اطلاعاتی که در دست دارم" درست هستند. فقط نمیتونم اثباتش کنم. بهر حال...
- ... حتی برای خودت؟
- ...بـ.. ببخشید؟!
- اگر نتونی "حتی برای خودت" اثبات کنی درستن، پس از کجا "مطمئنی" درستن؟...
- ...
- مایکرافت، وقتی میگم احساسی، منظورم همین قسمتشه.. برادر تو اصلاً به این موضوعات حتی علاقه ای هم نداره...
- [توی حرف میپرد:] ...الیزابـ...
- [توی حرف میپرد:] ...محض رضای خدا، یه نگاه به وبسایت دوستش بنداز!... بنظرت "شرلوک هلمز" هیچ نظری داره که ما در حال حاضر ملکه داریم یا شاه؟!... اون توی دنیای خودش حتی فرقی بین اتحادیه ی اروپا و دهکده ی یوگی و دوستان قائله؟!
- [دست روی پیشانی اش میگذارد و به سقف نگاه میکند:] خب، ما هم زیاد قائل نیستیم...
- [با کلافگی:] آه...
- [با کلافگی و صدای بلند:]...شاید برای همین میگم یکم بهم وقت بده!

بعد از چند ثانیه سکوت

- [/پشت خط/:] واقعاً دلم میخواد. ولی مگه دست منه؟...

مایکرافت کشان کشان به سمت میز برگشت...

- [/پشت خط/:] ...میدونی که اتحادیه وکلا برای ساعت 4:30 امروز به نتیجه ی نهایی شورا نیاز دارن..

دستش را روی میز گذاشت و همانطور خمیده به تمام کاغذها نگاه کرد :

- دو تا از موارد...
- مایکرافت..
- ..گوش کن. دو تا از موارد، ارتباط فایلهای 4 آگوست و پروژه ی ساترلند رو فقط از روی نرم افزار بدست آورده. اون هم کد شده. میفهمی؟ منظورم از "نرم افزار" رو که متوجهی؟ s.o.f.t. و..
- خب اینا رو که خودمون میدونیم.
- کِی؟ کِی فهمیدیم؟
- منظورت چیه؟
- شرلوک یک کد پنج قسمتی رو براحتی در کنارش نوشته که تا اون شب، خود ما فقط تا سه قسمتش رو میدونستیم و بخش چهارمش در حال انجام بود!...
-...
- [با قیافه ای متذکر شونده:] و.. قابل توجهتون که... بخش پنجمش . هنوز. انجام. نشده.
- [پس از کمی مکث، با تردید]: خب؟..
- مایکرافت راست می ایستد. نفسی میگیرد و با نگاه به یک گوشه ی دیگر: اینها اطلاعاتی هستند که برای بررسی شون نیاز به دست کم 7-8 جلسه ی توجیهی برای شورا و فقط دو هفته خوندن زیر گوش اون هاور لعنتی داشتیم. من مطمئنم این اطلاعات درستن. حالا اگر وقت کافی برای اثباتش - حتی برای خودم - نداریم، من با این قضیه مشکلی ندارم. مشکل، مشکل شوراست..
- [نفس عمیقی میکشد] آه...
- فقط بگو نظر من اینه و تمومش کن.. [شقیقه اش را لمس میکند] فعلاً میخوام بخوابم.
- خیلی خب. دوباره باهات تماس میگیرم.
- ممکنه خواب باشم.
- تماس میگیرم..
- خوابم!
- ...خداحافظ.

مایکرافت تلفن را قطع میکند. چند ثانیه روی گوشی متوقف میشود. زیر لب میگوید : "شرلوک، الآن دقیقاً داری چه غلطی میکنی؟"


***

3 ♫ 🎶


عمارت آلیو
11:45 Am

جان ساک کوچکش را به دوش گذاشت و کریر رزی را به دست گرفت. همزمان شرلوک چند جمله به راننده گفت و هر دو از ماشین فاصله گرفتد تا حرکت کند. صدای چرخ ماشین روی ریگها، پشت سر ترکیب عجیب تیم کارآگاهی، به جا ماند.. هوا اندکی سوز داشت. شرلوک کتش را جمع و جور، و با نگاه، دور و اطراف ورودی عمارت را برانداز می کرد...


- هنوزم مطمئن نیستم کار درستی کردم یا نه..
- هوم؟
- آوردن رزی... سر پرونده ها...قرار بود سر پرونده ها نیاریمش. خودت گفتی.
- خب، فکر کردم گفته بودی خونه ی دوست قدیمیته..
- آره، ولی... [جان همینطور که دور و بر را نگاه میکرد کمی مکث کرد و سپس گفت:] راست میگی.. نمیدونم... [گره ابروهایش را باز کرد و نفسی کشید] شایدم حق با تو باشه...


ورودی، مسیری باریک و کوچک بود که به خانه ای ویلایی و بازسازی شده، در میان فضایی بزرگ و سبز منتهی میشد و بعلت درختان کوتاه قد زیتونی که جا به جا در محوطه ی آزاد آن به چشم میخوردند، نام آلیو را به خود اختصاص داده بود...

همان ابتدا مرد بلند قامت و تنومندی جلو آمد و دستش را به سمت شرلوک دراز کرد:

- آقای هلمز!... [و رو به جان].. دکتر واتسون!.. [با جان دست میدهد] خوشحالم شما رو از نزدیک میبینم. من الکس، دستیار و مباشر آقای دکتر هستم، دکتر خیلی وقته که منتظر و مشتاق دیدار شما هستند..

- شرلوک [در حالیکه همراه با جان و آن مرد به سمت ورودی خانه در حرکت بودند، اطراف را بخوبی دید میزد]: از قرار معلوم شما هم توی همین خونه زندگی میکنید، آقای الکساندر T. استریکر.
- بله... آ...
- [با نیم لبخندی تصنعی] سخت نگیرید آقای استریکر! هنوز به اونجاش که بخواید تعجب کنید نرسیدیم... [نیم نگاهی به پنجره ها انداخت] نه نرسیدیم تا وقتی که لباستون اتیکت رسمی داره.

الکس و جان با نگاه به اتیکت لباس، با صدای بلند خندیدند...

- الکس: ...هاهاه.. حق با شماست!... من جلوتر میرم تا شما رو راهنمایی کنم... بفرمایید... [بسرعت از آنها فاصله گرفت و از پله های دم در بالا رفت]

- جان [با صدایی آهسته رو به شرلوک]: ساده و... واضح! هوم؟
- شرلوک [زیر لب در پاسخ جان]: واضح بله، ولی اونقدرها هم ساده نیست.
- ...؟
- اتیکت رسمی برای تنها مردی که اینجا کار میکنه. هرچند قبلاً بیشتر بودن ولی فرقی نمیکنه. حتی همه ی مستخدمین یک خونه ی سنتی اربابی هم اتیکت ندارن!
- راستی تو... دفعه ی پیش از کجا فهمیدی چند تا مستخدم دارن؟


وارد خانه شدند. الکس با اشاره به مبلمانی در محوطه ی اصلی، با صدای بلند گفت: "خواهش میکنم شما همینجا تشریف داشته باشید، دکتر الآن پایین میان. [رو به سویی دیگر:] ماریان..! "


الکس، از پلکان بزرگی که از وسط سرسرای اصلی، به دو راهروی مدور در طبقه ی بالا ختم میشد بالا رفت. شرلوک و جان در سالن نشیمن، تنها شدند...

شرلوک پس از نگاهی اجمالی به خانه، مستقیم به نقطه ی روبرویش زل زده بود و آرام بنظر میرسید. اما واقعیت چیز دیگری بود..

در گوشه گوشه ی آن خانه ی قدیمی که به سبکی جدید ترمیم و بازسازی شده بود، اشیاء زیادی به چشم میخورد... از هر گوشه، هر ساییدگی چوب، هر پیچ خوردگی فلز، هر نقش و نگار ، هر نور، دوده و سایه ای، غبار یا برق افتادنی، عطر یا صدایی، صدها و گاهی نزدیک به هزارها اطلاعات کوچک و بزرگ سرازیر بود. گویی آدم ها و زندگی هایی از پیش چشم شرلوک، همچون ارواح نامرئی عبور میکنند که هر یک در مسیری و هر مسیری در داستانی، در شبی، یا روزی، بعد از ظهر، یا صبحی در جریان اند.. از مرد مو مشکی و بلند قدی گرفته که قابی به زمین افتاده را بر سر جایش میگذارد، تا بانویی که مداد شمعی سرخابی رنگ را از دست دختر کوچک میگیرد و  مادربزرگی که سعی میکند خط روی دیوار را پاک کند اما تلفن زنگ میخورد.. ضربه ی یک توپ، گوشی تلفن را به زمین پرتاب میکند و صدای شِکوه ی شخصی که پسربچه ای را شماتت میکند بلند میشود.. شخصی از بالا می آید چند نفر سیاه پوش از روبرو رد میشوند.. دو نفر در لابی محوطه ی درب پشتی، از شوقِ نامه ای که دریافت کرده اند یکدیگر را در آغوش می کشند، زنی با قطره ی اشکی خود را روی صندلی گهواره ای می اندازد.. مردی بیل به دست و با چکمه های بلند، دست بر قاب در میگذارد و با صدای بلند کسی را صدا میزند و خانم بارداری که نرده های پلکان طبقه ی بالا را گرفته و خود را از سرما میپوشاند، لبخند میزند...


جان سکوت را شکست:


4 ♫ 🎶


- اهم... ام، خب؟
- خب؟
- خب نگفتی؟
- چیو؟
- [با حالتی طلبکارانه:] تعداد... مستخدما!
- خودش گفت. گفت: "ما سه تا مستخدم داریم."
- نه منظورم مرد و زن بودنشونه. [با اشاره سری تکان میدهد:] تو گفتی.. دو تا خانم و یک آقا. شغلهاشونم گفتی...
- آه، جان! خودت بگو! حالت دیگه ای هم هست؟
- خب آره!..
- نه.
- شرلوک!
- [رویش را به سمت جان میکند:] مثلاً چی؟ دوستت از اون مجردهای تنها که نبوده. خانواده داشته. قبلاً مستخدمهای بیشتری داشته چون واضحاً بعد از خراب شدن وضع مالی، تعدادی رو مرخص میکرده. پس سه نفری که باقی موندن، از بین بقیه انتخاب شدن. حالا چه ترکیبی؟ سه تا مرد؟ توی یه خونه ی بزرگ که قبلاً خانواده در اون بوده؟! دوستت چطور از پسش بر میاد؟ اونم بعد از افسردگی، بخصوص با اون سر و وضع تمیز و مرتب که داشت، و پدر بیمارش؟!...
- ..[نگاه به در و دیوار و با صدای آهسته] خیلی خب، خیلی خب!...
- ...دیگه چی؟ سه تا زن؟ سه تا زن توی خونه ی به این بزرگی؟ با باغ؟ ماشین و نیازهای...؟ [یک لحظه با اخم مکث کرد. گویی چیزی به یادش آمده باشد. سریع ابرویی بالا انداخت و سری تکان داد]...
- ...جان [سعی میکند چیزی بگوید]...
- [رو به جان، ادامه میدهد]: یک زن و دو مرد؟ یعنی دو مرد برای کمک به نگهبانی و باغبانی و مشاوره در کاری که ازش بازنشست شده؟ و فقط یک زن برای یک خونه ی بزرگ اجدادی، با کلی جزئیات، همراه با یک مرد به شدت منظم و با وسواس مشخصِ رفتاری و یک پدر بیمار...؟ این حتی اگر احمقانه نباشه، جان؛ بنظر ناجوانمردانه نمیاد؟!..
- جان [با چشم و ابروی گشوده در حالیکه تلاش دارد شرلوک را ساکت کند، نجوا کنان:] خیــــــــلی خب! خیییلی خب! فهمیدم!...

/همزمان:/
   /=شرلوک: میبینی؟ واضح بود.
   /=جان: آره واضحه!

جان، بعد از مکثی، نفسی کشید و در حال پاییدن دور و بر:
- بله، کاملاً...   واضح.    بود.
- معلومه.
- [رو به شرلوک:] گفتم دیگه!
- [سکوت کرده و دوباره روبرو را نگاه میکند]...
- [تقریباً زیر لب، خطاب به خودش:] فقط... نمیدونم چرا بنظرم میومد قبل از اینکه بگه سه تا مستخدم داریم، میدونستی اینو.
- آره، میدونستم.
- [با غافلگیری به شرلوک نگاه میکند و بعد از چند لحظه، ناامیدانه:] آه...
- کار کردن خانم ها با هم فرق میکنه، جان. بخصوص وقتی اختلاف سنی وجود داشته باشه. پختگی و مهارت، میتونه نتیجه ی تردستی یک بانوی میانسال باشه، درحالیکه جزئیات و زیبایی حاصل جادوگری بانوان جوان تره. آثار هر دوی این موارد رو میشد از ظرافت تقارن بند کفش تا خط اتوی لباس رابرت استفان دید.. [رو به سوی دیگر، زیر لب:] بخصوص پرداختن به چیزی که این روزها خیلی استفاده نمیشه...


[شرلوک ادامه میدهد:] ...تعمیر یک کلاه قدیمی کار چه کسی میتونه باشه بجز بانویی که مدت زمان زیادی به این عمارت، رنگ و رو بخشیده... [با صدایی بلند تر:] متشکرم خانم ماریان!

شرلوک هر دو فنجان قهوه را از توی سینی برداشت؛ یکی را به سمت جان گرفت و در این حین گفت : "دکتر واتسون با شکر نمیخورن. من هم فعلاً میل ندارم."

- "خواهش میکنم، آقای هلمز."

جان به خانم ماریان که زنی میانسال و جاافتاده بنظر میرسید نگاه کرد. هنوز اندک احساس خوشحالی زیرپوستی از اینکه بعد از حدود سه هفته شرلوک را کمی شبیه قبل میدید، جای خود را در حال و هوای جان، باز نکرده بود که دیدن چشمهای خونسرد و صورت رنگ پریده و جدی مادام ماریان، دوباره احساسات غریب او را برانگیخته کرد... : "آم.. ممنون."

- "خواهش میکنم دکتر واتسون."

تمام بدن جان، سرد شد. دفعه ی قبل که برای معاینه ی پدر رابرت به اینجا آمده بود، این زن را ندیده بود. بدون اینکه چیزی بگوید یا فکری در سر داشته باشد، فقط به مکالمه ی شرلوک و خانم ماریان گوش سپرد:

- شرلوک: میتونم چندتا سؤال از شما بپرسم؟
- ماریان [با اعتماد بنفس و آرامش پاسخ داد]: البته آقای هلمز. بفرمایید.
- از چه زمانی از فرانسه به اینجا اومدید؟
- ماریان [بدون اینکه خیلی متعجب شود:] من هیچوقت اونجا نبودم، آقای هلمز.
- پس در این خونه متولد شدید. پدر یا مادر شما، یا هر دو اینجا مشغول بودن و زیاد به فرانسه رفت و آمد میکردن.
- بله. پدرم مسئول پیگیری امور تجاری موسسه با فرانسه، و دائماً با زادگاهمون در ارتباط بود.
- و واضحه که از لهجه ی فرانسوی خودتون مطلعید.
- تقریباً فکر میکردم ندارم. درعوض الآن درباره ی دقت شما مطلعم.
- هم.

نیم لبخند بسیار محوی روی لب شرلوک بود. جان که با چشم این مکالمه را دنبال میکرد یادش آمد که کمی از قهوه اش بنوشد. پس از کمی مکث، شرلوک ادامه داد:

- چند نفر از بستگان شما الآن اینجا هستن؟
- فقط دخترم، الویرا.
- و به تازگی خواستگار یا... مزاحمی هم دارن؟

جان فنجان را در نعلبکی گذاشت و با تعجب به شرلوک نگاه کرد.. اینجا، اولین نقطه ای از این گفتگو بود که جان توانست اندکی غافلگیر شدن را نیز در چهره ی ماریان ببیند.. ماریان با لحظه ای تأمل جواب داد:

- ام.. فکر نمیکنم... آقای هلمز و اگر شما اینط...

ناگهان صدای بلند رابرت استفان که بسرعت و با اشتیاق از پله ها پایین می آمد کلام ماریان را قطع کرد: "آه، آقای شرلوک هلمز! جان! خدا رو شکر که بالاخره اومدید!"

رابرت با شرلوک و جان، که حالا ایستاده بودند، مصافحه کرد : " می بخشید که با تأخیر اومدم. دیشب اصلاً نتونستم بخوابم و بزور مسکن، از طلوع آفتاب تا ساعتی پیش خواب بودم؛ کمی طول کشید آماده بشم. متأسفم. بفرمایید بنشینید."
جان که سعی داشت دوباره بنشیند، با صدای شرلوک، منصرف شد:

- شرلوک: نه. چطوره یه نگاهی به جایی که فکر میکنین اون.. روح رو دیدین بندازیم؟

جان به شرلوک نگاه کرد. رابرت با اندکی غافلگیری گفت:

- رابرت: آم... البته. ولی آقای هلمز، نمیخواید اول پدرم رو ببینید؟
- شرلوک: ظاهراً یک یا چند نفر به دلائلی سر به سر شما گذاشتن و دیدن صحنه ی جرم برای من جالبتره. وقت برای دید و بازدید هست.

جان زیر گوش شرلوک زمزمه کرد : شرلوک!.. [و رو به رابرت لبخند زد]

- رابرت : آ.. آقای هلمز! ولی من اون رو دیدم! اون واقعاً...
- شرلوک: واقعاً چی؟.. واقعاً روح دخترتون بود؟

رابرت نفسش را در سینه حبس کرد. درست نمیدانست از هیجان بود یا دلخوری. میخواست تقلا کند یا خشمگین شود؟! احساسی مبهم داشت که هرچه که بود، دلهره و ترس مسلم ترین احساساتی بودند که بر آن سایه می انداخت... برای او مهم بود که هر چه سریعتر از این کابوس رهایی یابد...
چند ثانیه سکوت شد و بجز صدای کوچک رزی، از هیچ کس صدایی برنخاست. سرانجام آشوب تمام آن حسهای گوناگون، خوابید و از پس آن هیجان، نگاهی لرزان و عاجز باقی ماند. رابرت شانه ی نگین دار دخترانه ی کوچکی را از جیب لباسش بیرون آورد و به سمت شرلوک گرفت. تمام تمرکزش را روی نگاهش به چشمهای شرلوک گذاشت و این کلمات را به زبان آورد:

- بله، آقای هلمز. اینطور فکر میکنم. اون،.. اون.. دخترم بود.