1 ♫ 🎶


- پس خیالم راحت باشه؟... اوکی، ممنونم...


جان تلفن را قطع میکند. از پنجره ی ماشین، خیابان و مغازه ها را میبیند... البته که در این دیدن، از آرامش خبری نیست..

به ساعتش نگاه میکند.. تلفنش زنگ میخورد.. با یکه خوردن دوباره آن را از جیب بیرون می آورد و صفحه اش را با کمی تعجب نگاه میکند...


- شرلوک؟

- چی بدست آوردی؟

- آم... هنوز ...

- خدای من! جان!!

- خب راستش چیز بدرد بخوری پیدا نکردم! اولین نتایج جستجو که فقط مال چند تا پسربچه ی فشن عضو یه گروه موسیقی راک آمریکایی بود!..

- ..آه معلومه که نه! بعدی!..

- ..خب یه اصطلاح در بازار بورس هم هست. در مورد روزهایی که...

- جان! داری منو مسخره میکنی؟!

- خب گفتم که! هنوز چیزی که بدردت بخوره پیدا نکردم!

- محض رضای خدا! .. انتظار داری تو اینترنت یه سایت باشه که وقتی سرچ میکنی : "منظور یک نفر، از خیابون گریندی بعد از ردیف کردن کله ی سه تا احمقِ جانی چیست؟" جوابش برات باز بشه؟ .. ضمناً مگه من خودم نمیتونم با گوشیم سرچ کنم؟!

- خیلی خب، عصبانی نشو! خب پس برای چی به من گفتی لـ...

- ..گفتم که فکرررر کنی!

- [یک لحظه مکث] آو! ...اوکی!... [نگاه به بیرون پنجره] خب...

- "روز سبز" چه روزهایی میتونه باشه؟...اونطوری که معلومه؛ بنظر "مناسبت" نمیاد. پس اگر استعاری باشه، باید یه چیزی باشه بین خودمون...

- بین "خودمون"؟ یعنی بین تو و پیغام گذار؟!! 

- کسی که تو این پرونده هست، بطور خاص، "خود ما" رو هدف قرار داده و نه پلیس لندنو! همه مون رو میشناسه! به تو پیغام داده، همینطور به مالی! پیامکهای بین تو و مایکرافت(!!) رو حک کرده! یجورایی مایکرافت رو هم دور زده! 

- تو...تومیگی همه ی اینها بهم مربوطن؟!

- چی؟! جان، فکر میکردم مشخصه!!

- آه آره ... مشخصه!.. خب حالا چطوری اینکارو‌کرده؟!

- مهم اینه که این کارو کرده. من یه فکرایی در موردش کردم...

- چه فکرایی؟

- بهت میگم.. الآن مسئله، چیزیه که باهاش روبرو هستم!

- پس هدف اصلیش تو هستی درسته؟

- احتمالاً!... [با لحن تأکیدی جهت بازگشت به بحث اصلی:] "GreenDay" ، جان!

- اوکی! خب ... ام...

- روز سبز چه روزیه؟...

- ام... در مورد پرونده ها...مثلاً اون روز که رفتیم به بسکرویل؟! 

- خب که چی؟! نه! ... اون مزرعه هه چطوره؟

- مزرعه؟!...منظورت پرونده ی قهوه های برزیلیه؟...

- آه..نه ولش کن...احمقانه است!

- ...بین اونهمه پرونده که داشتیم، اون معروفه اش "مطالعه ی صورتی" بود، دیگه "سبز" یادم نمیاد!!

- [با کلافگی] آه خدای من!

- خب تو چرا اینقدر عجله داری؟ بذار برسم...

- زمان داره از دست میره جان! یه احساسی بهم میگه خطر بزرگی در کمینه. حتی نمیتونم یک ثانیه رو هم هدر بدم اونوقت تو داری ادای خانم هادسونو در میاری؟!

- احساست؟...آه...[زیرلب:] داده های سریعتر از مغز! اوکی!... خیلی خب، ببخشید!...[حواسش را متمرکز میکند] ام...

- [زمزمه ی آهسته با خودش] سبز...... ماسگریو؟... شرینفورد؟...

- ..شایدم یه "مفهوم" باشه شرلوک! 

- "مفهوم"؟ ...آره بهتره! آفرین! 

- چه عجب!!

- با خودتی دیگه؟!... به مخت فشار بیار! تو توی این چیزا وارد تری؛ "روز سبز" چه روزیه؟

- هح!.. [یک لحظه مکث] آم... روز طبیعت؟...

- آه دهنتو ببند!

- خب چمیدونم روز... روز...

- اگر "موریارتی" زنده بود، بنظرت به چه روزی میگفت روز سبز؟

- "موریارتی"؟!... [با کلافگی] آه، شرلوک! ... [چند لحظه مکث]... خب، لابد...روز قتل!

- روز سقوط؟... روز انتقام؟... روز مرگ؟ ... روز...

- ..حالا چرا "موریارتی"؟!... مگه...

- [با صدایی بسیار آهسته ، زمزمه با خودش:] آب...آبهای عمیق... آکواریوم سبز_آبی...

- [غر غر زیرلب:] آه... جالبه! شرایط رو از دید "موریارررتی"! دیدن!!!... [به شرلوک:] میگم میخوای قطع کنی، تمرکزتو بهم نزنم؟

- هنوز مفیدی جان!.. درواقع... [مکث] چی؟... تو الآن دقیقاً چی گفتی؟!

- اوم... چی؟ کدومش؟... گفتم میخوای...

- نه!... "زاویه ی دید"...

- من دقیقاً همچین چیزی نگفتم شرلوک! 

- [خیلی سریع و پشت سر هم:] ...اگر موریارتی _ یا هر چیز و هر کس مثل اون _ پشت این ماجرا بود، زوایا رو از دید "من" بررسی میکرد، نه خودش! موریارتی هم که مرده، پس یک نفر از دید اون ، از دید من نگاه میکنه! پس یعنی الآن باید ببینی از دید یک نفر ، از دید موریارتی ، از دید من، "روز سبز" چیه؟!

- [با گیجی:] عـ... ام ، چی؟!!

- شبکه ای پیچیده از داده ها.. با تارهایی جنبنده... که لرزش هر کدوم، انتهای رشته های دیگه رو به لرزش میندازه...

- [اخم کرده و با دقت فکر میکند. با نگاه به این طرف و آن طرف] ام... اینی که گفتی یذره پیچیده بنظر میاد...

- آه جان! حتی اون راننده تاکسی صورتی(!) هم بلد بود اینطور فکر کنه!... مغزتو بکار بگیر!

- راننده تاکسی؟! [متوجه راننده ی تاکسی خودش میشود که او هم همان هنگام، لحظه ای از آینه به او نگاه میکند. جان کمی خودش را جمع و جور میکند و آهسته میگوید:] خب چرا من؟!.. خودت تارو بکش!

- من نمی تونم!

- چرا؟

- چون... چون سخته!

- هه! برای "تو" سخته اون وقت "من" انجامش بدم؟!

جان در حالتی بین لبخند و تعجب ، با دهانی نیمه باز، گوشش را تیز کرده و منتظر پاسخ است. شرلوک سکوت میکند. روند مکالمه آرام میگیرد. جان: 

- شرلوک؟

- [شرلوک با صدایی آرام جواب میدهد:]..این یک روند روانشناسانه ی معمولیه جان!.. برای آدمها دقیق شدن در خودشون سخت تره، اما از بیرون این کار اغلب راحت تر انجام میشه..

- .. یعنی من تو رو روانکاوی کنم؟!

- [خیلی سریع:] آه معلومه که نه! فکر کن منم اجازه بدم!!

- هح! شرلوک معلوم هست چی میگی؟ خب تو که مقاومت میکنی!!

- اوم... بدیهیه! 

- ...

- ..و دلیلش هم همینه؛ بخش نهاییش هم تکمیل بشه، منتشرش میکنم. آخرین مقاله م درمورد "مکانیسم‌های مقاومت های طبقه بندی نشده ی درونی"..

- [به بالا نگاه میکند و یک آه بی صدا میکشد] ... 

[شرلوک، گویی که از سکوت جان، وضعیت او را متوجه شده؛ بعد از یک مکث، منظورش را به آرامی شرح میدهد:] ... درون، در برابر پذیرش برخی حقایق مقاومت میکنه و بنابراین ، ذهن رو از مسیر درست ، به داده ها و تحلیلهای غلط منحرف میکنه...

- ...

- ... تا مجبور نشه چیزی رو که نمیخواد بهش برسه، ... بپذیره!


جان گره ابروهایش را باز میکند. یک نگاه بی هدف به بیرون پنجره می اندازد و نگاهش دوباره به داخل ماشین متوقف میشود. چشمهایش را تنگ میکند و مردمک چشمها را حرکت میدهد. در اوج هوشیاری گویی که چیزی کشف کرده باشد با دقت این کلمات را بر زبان می آورد:


- ...برای همین از "من" میخوای که حدس بزنم؟!

- ...ناخودآگاهِ انسان، ترجیح میده که "دیگران" چیزی رو به آدم نسبت بدن، تا اینکه خودش در موردش حرف بزنه... 

- ...هم... [با یک نیم لبخند] اینطوری هر وقت هم که خواست میتونه انکارش کنه!..

- این ویژگی در وجود همه هست ؛ یکی از مکانیسمهای دفاعیه جان.

- مکانیسم دفاعی؟ چرا دفاعی؟... دفاع از چی؟

- وقتی شیء ای به سمت چشمت پرتاب بشه چه اتفاقی می افته؟ ناخواسته پلک میزنی! فارغ از اینکه اون چقدر به چشمت نزدیک بوده، احتمال آسیب چقدر بوده _ اصلاً احتمال آسیب وجود داشته یا نه!_ و اینکه اصولاً یک لایه ی نازک پلک، میتونه جلوی خطر احتمالی اون شیء رو بگیره یا نه!! ... تو، اون لحظه به این چیزا فکر نمیکنی! به "هیچ چیز" فکر نمیکنی! حتی اگر این حرکت، کاملاً احمقانه بنظر برسه ، همیشه انجامش میدی!

- [جان با دقت و علاقه گوش میدهد] ...

- ..میدونی چرا؟...[چند لحظه مکث میکند]... چون این حتی "خطر و نوع اون" نیست که مهمه! ... بلکه "چشمات" برات ارزشمندن!...

- [جان چند بار پلک میزند. آب دهانش را قورت میدهد و به گوشه ی دورترِ کف پوش ماشین زل میزند] ...

- اونقدری ارزش دارن که بطرز جاهلانه ای ، اصلاً به نوع شیء ای که بهت نزدیک میشه توجه نکنی! .. فقط کافیه اجازه ندی نزدیک بشه! حالا هر چی که هست!... "فقط ، نباید ، نزدیک بشه!"...

- [یک نفس عمیق کوتاه]...و... وجود ما هم همین کارو میکنه... [سرش را ناخودآگاه کاملاً پایین می اندازد و زیر لب:] به سادگی اجازه نمیده کسی نزدیک بشه....

- ..در این حالت، گفتن از بیرون، مسئله رو حل میکنه اما قطعاً باهاش مخالفت خواهد شد! اما اعتراف از درون، مثل تسلیم لشکره!!..جایی برای مقاومت نمیذاره!...

- [بعد از یک مکث کوتاه، خود را به حالت عادی جمع و جور میکند:] هآه... خب، ... من، الآن باید از دید تو چی میدیدم؟!... چیزی که تو نمیخوای بپذیریش!!...ولی...[فکر میکند]

- ...

- ولی.. شرلوک من فکر میکنم تو حتی اگر نتونی از "مکانیسم دفاعیت" هم رد بشی، حداقل خوب "میدونی" پشتش چه خبره!... درسته؟!... تو و اون قصر ذهنت که احتمالاً تمام سوراخ سمبه هاشو بلدی!!...

- [سکوت] ...

- [منتظر میماند] ...

[سکوت] ...

- شرلوک؟!

- ...از نظر من روزها با هم هیچ فرقی ندارن جان!... هیچوقت فرقی نداشتن!... [مکث] مگر...

- [نیمخیز میشود و با کنجکاوی:] مگه چی؟

- ام... بنظر نامگذاری خوبی نمیاد! ولی بهرحال روزهای زیادی تو لیست نیستن!...فکر کنم تونستم حدس بزنم!

- خب چیه؟ روز سبز از دید تو چیه شرلوک؟!

- از دید من، نه! از دید اون فرد از دید موریارتی از دید من!

- خـ ...خیلی خب.. همون!...؟

- [بعد از لحظه ای مکث، با هیجان میگوید] همین الآن مسیرت رو به خیابون یورک یا کراوفورد عوض کن. کلیسای "Mary's". به شواهد بیشتری نیاز داریم..

- [با اخم و تعجب] کلیسا؟!... [با نگاه به خیابانها] ..آ...عـ... ولی من الآن تقریباً رسیده م!...

- مسیرت رو ، عوض کن! 

- [یک لحظه چشمهایش را میبندد] آه... اوکی...

- لپتاپت باهاته؟

- آره... ام.. شرلوک؟!


صدا قطع میشود. جان به صفحه ی گوشی نگاه میکند و متوجه میشود شرلوک قطع کرده است. او هم گوشی خودش را قطع میکند و رو به راننده  میگوید: "ببخشید. لطفاً مسیر رو عوض کنین. خیابون کراوفورد لطفاً..." همزمان شماره ی دیگری را میگیرد :


- ...باشه! یک لحظه... سلام جان!

- سلام گرگ. میشه یه لطفی بکنی؟

- چی؟

- من نمیرسم برم بیمارستان... برای...

- من نیم ساعت پیش از بیمارستان برگشتم! شرلوک اصلاً اونجا نیست!

- چی؟! پس کجاست؟

- نمیدونم! گوشیش رو هم جواب نمیداد. الآن هم که هرچقدر میگیرمش اشغاله!

- [جان چشمهایش را میبندد و با دهان بسته آه میکشد] من الآن داشتم باهاش حرف میزدم... حداقل حالش خوبه! ... [با کلافگی و صدای نسبتاً بلند] من نمیفهمم چرا هیچوقت تو بیمارستان بند نمیشه!


لستراد پوشه ی روبرویش را دوباره باز میکند و به مدارک نگاه میکند.. یک لحظه برمیگردد. دستش را دراز میکند و کرکره ی افقی پنجره ی پارتیشن پشت سرش را، که رفت و آمد همکارانش از آن معلوم است، میبندد.. همزمان ادامه میدهد:


- خب شرلوکه دیگه! ... شاید خودش دوست داره دائم همین جمله رو بگیم!

- [جان، پشت خط] هه!... 

- [با نگاه به مدارک] راستی، من از طریق اون پسربچه ای که گفتی، اون خانم حامل نامه رو پیدا کردم.

- همون خانم متوسط؟

- آره

- خبر خوبیه! باید به شـ ...

- متأسفانه مرده!.. [مکث] ام... درحالیکه انگار با عجله داشته از کسی یا چیزی فرار میکرده تصادف کرده..

- [پس از چند لحظه مکث] پس، ... تنها شاهد رو از دست دادیم؟!

- نه...اونقدرها هم کارمون بد پیش نرفته!...[از صندلی اش بلند میشود و به سمت یک پنجره ی دیگر میرود.] اون چیزی که ازش فرار میکرد رو پیدا کردیم! [با انگشت لای دو کرکره را باز میکند و متهمی که پشت میز بازجویی، تنها نشسته است را دید میزند]  یه مرد جوون. حرفهای بی معنی زیاد میزنه ولی جالبترینش اینه که بطور خاص، با "شرلوک هلمز" کار داره!

- با شرلوک؟

- آره. میگه یه پیغام براش داره که باید به خودش بگه!


***

2 ♫ 🎶

هوا کمی سرد است و سوز دارد... باد شاخه های بی برگ درختان را نوازش میکند و صدای دسته جمعی کلاغها را میپیچاند... آدمهایی که برای دعا یا نذوراتشان به کلیسا آمده اند، گهگاه گذر میکنند و صدای پیانو و تمرین سرود برای کریسمس ، از سالنهای داخلی به گوش میرسد...
محوطه ی چمن کاری شده، از باران خیس و سرد است... هوا کمی مه دارد اما از این بالا میتوان ساختمان کلیسا و ساختمانهای مجاور را بخوبی دید...

 - عکاس: خب، حالا عکس دونفره از عروس و داماد!
 [مکث . مری لبخند میزند...]
 - جان: شرلوک؟!
 - شرلوک : اها! ببخشید! [از کادر عکس بیرون میرود]

یک نفس عمیق میکشد و پالتواش را محکم تر دور خود میپیچد...

- شرلوک؟!
- [برمیگردد] آه، جان! چرا اینقدر طولش دادی؟
- این بالا چیکار میکنی؟ [یک نگاه به دور وبر] چطوری اومدی بالا؟
- هر دو سؤالت با توجه به اینکه خودتم الآن اینجایی بی معنان!
- [در حالیکه بخار از دهانش بلند میشود] اوکی!... پس... روز سبز..؟
- اگه خودم بودم همچین نامی روش نمیذاشتم، ضمن اینکه هنوز هم کاملاً مطمئن نیستم!... الآن دقیقاً پنج دقیقه است که اینجام و هنوز به نتیجه ای نرسیدم!
- 5 دقیقه؟!... برای 5 دقیقه به من میگی طولش دادم؟!... 
- پنج دقیقه زمان کمی نیست جان!...
[پس از چند لحظه سکوت]
- آ.. راستی! تو الآن باید بیمارستان باشی، امشب آزمایش داری!!
- چیزی نخوردم!.. بعدشم اصلاً چه اهمیتی داره! خب فردا شب آزمایش بگیرن!
- ولی...
- آه ، شب ، شبه ؛ کلسیم هم کلسیمه دیگه! کسوف نیست که فقط یک بار رخ بده تا شش ماه بعد! [آرام و سریع زیر لب:] تو هم که از اونجا خوشت نمیومد!...
- آه... [با یک اخم کوچک] چی؟!...
- [دستهایش را در جیب میکند. با یک نفس عمیق و یک اخم به دوردست نگاه میکند] هآه... چی رو از قلم انداختم؟!...
- [جان به یک نقطه ی دیگر از منظره ی پایین نگاه میکند. ترجیح میدهد ادامه ندهد. بعد از یک مکث رو به شرلوک:] اِ...راستی! لستراد گفت یکی از مظنون ها رو...
- بله، ایمیلشو دیدم.
- خب؛ نظرت چیه؟
- بهش گفتم عکسهای جنازه رو هم برام بفرسته...
- اونی که دستگیر کرده چی؟
- بعداً ! [با دقت، به فکر میرود] 
- [بعد از چند ثانیه سکوت] اون موقع که.. داشتم باهات تلفنی حرف میزدم کجا بودی؟!
- [با همان حالت، زیرلب] پل خیابون گریندی!
- [چشمهایش را میبندد. رو به سمت دیگری] آه... [رو به شرلوک] خب چیزی هم پیدا کردی؟
- [در حالیکه چشم از روبرو بر نمیدارد، گوشی موبایلش را به دست جان میدهد]...

جان به تصویر توی گوشی نگاه میکند:...


- جان [متعجب] : " این... همون روز اول اونجا نبود؟ نه؟!"

شرلوک مثل کسی که آفتاب چشمش را زده باشد، اخم هایش شدیداً توی هم میروند. تند تند پلک میزند و به محوطه نگاه میکند.. لبهایش از هم فاصله میگیرند اما چیزی نمیگوید..

- شرلوک؟
- ...
- خب، ما چرا الآن اینجاییم؟ شاید اصلاً از اسم پل روگذر و خیابون، منظوری نداشته بجز اینکه بری اونجا و اینو ببینی!
- [از آن حالت در می آید. رو به جان] آه جان... اینهمه کد و رمز برای یه نیشِ باز؟! ...
- [جان گوشی را بحالت تحویل دادن،به سمت شرلوک میگیرد. ابروها را بالا می اندازد و سرش را کج میکند. صدایش را صاف کرده و می گوید:] نه! شایدم برای اینکه بفهمیم چه روزی برای تو با بقیه ی روزا فرق میکرده!
- [شرلوک در حالِ پس گرفتن گوشی از دست جان، با اخمی لجبازانه به صورت او نگاه میکند. نگاهش را از جان برمیدارد و میگوید:] گفتم مطمئن نیستم!... [یک مکث کوتاه] .. ضمناً من هم فهمیدم تو با دکتر بیمارستان مشکل داری!
- [معترضانه] عه!!.. این چه ربببطی داره؟! 
- همینه که هست! [به حرکت می افتد تا از پشت بام ساختمان، پایین بیایند.] 
- [به دنبال شرلوک، در حال پایین آمدن:] من چه مشکلی میتونم با اون مردککک داشته باشم که یک روز یه خبر تو تلوزیون دیده ، فکر کرده باید تمام علم و دانششو روت پیاده کنه...
- [آهسته میخندد]...
- نخند!

به پایین ، در محوطه ی روبروی کلیسا رسیده اند... 

شرلوک ناگهان می ایستد. خنده اش را جمع میکند. با اخم به سمت جان بر میگردد و میگوید: "دخترت کجاست؟ همه تون تو بیمارستان بودین!"

- رزی... آ ، مهد کودک!... چطور مگه؟
- مهد کودککک؟؟!!
- خب ،... فقط برای چند ساعت، بطور آزمایشی.. هنوز باهاشون قرار داد نبستم!
- جان؟!!!
- چیه؟! وقتی حالت بد شد، مالی و خانم هادسون تو رو با ماشین رسوندن بیمارستان. من رو هم که فرستادی پی گرگ برای شناسایی پسربچه ی پیغام رسان!... من هم مجبور شدم رزی رو بذارم مهد، نمیتونم که بیارمش سر کیس ها!!
- آه...[به درب کلیسا نگاه میکند...]
[چند لحظه سکوت میشود..]
- ام... حضور مایکرافت برام جالب بود! انتظارش رو نداشتم!!
- ...

آدمها هنوز رفت و آمد دارند... 
صدای پیانو می آید... یک مرد با دو پسربچه از کلیسا خارج میشوند.. یک خانم مسن داخل میرود... 
دو مرد یک دسته گل بزرگ رز را با کمک یکدیگر به داخل میبرند... یک نفر بیرون می آید و به آنها میگوید : "آوردید؟..آه من گفتم رز صورتی! اینها که رز نارنجی ان؟! فرق صورتی و نارنجی رو نمیدونین؟..." ... 
شرلوک به دقت نگاه میکند... ناگهان نگاهش را روی مباحثه ی آن چند نفر بر سر رزها متوقف میکند در حالیکه دیگر متوجه صدای آنها نیست... بعد از چند ثانیه سکوت، با نگاه به نقاطی مات، زیرلب: "....محل تولد ستاره ها..." ... مردمک چشمهایش سریع حرکت میکنند.. دوباره به گلها نگاه میکند... :

- جان؟....
- هوم؟
- جان؟؟؟...
- هوم؟ چیه؟! ... مشکل کجاست؟
- من اشتباه کردم... اون روز نه! "اون" روز! 
- ها؟!..کدوم روز؟!
- همینجا! زودباش!... [شروع میکند به دویدن. با صدای بلند:] محل غسل تعمید!...

هر دو با شتاب به سمت در میدوند. شرلوک در راه به چند نفر برخورد میکند، چند سبد تزئین شده از دست چند نفر می افتد.. جان با "ببخشید" گفتنِ مداوم، به دنبال او میدود... صدای پیرزنی پشت سر آنها می گوید : " آقایون! اینجا چه خبره؟ ... اینجا نباید بدوید!..."

خود را به حوضچه میرسانند. شرلوک کارتی را نشان میدهد : "پلیس!" و به سرعت دور و بر حوضچه جست و خیز کنان، جستجو میکند...جان نفس نفس میزند و پنجره های رنگیِ طاق بالایی را چک میکند...نگاهش پایین تر به روی یک دیوار می افتد؛ ناگهان چشمهایش را تنگ میکند و میگوید : "شرلوک؟"
- ها؟ [به جهتی که جان به آن خیره است، نگاه میکند] 

محل یکی از تابلوهای نصب شده بر دیوار، خالی است. شرلوک رو به مردی که آنجا ایستاده بود : "اون! اون تابلو کجاست؟"

مرد، به آن سمت نگاهی می اندازد و دوباره رو به شرلوک برمیگردد : " اون تابلو.. یه تابلوی برجسته ی گل رز بود که مثل اینکه به سرقت رفته..."
- جان : سرقت؟
- مرد : ام... البته مطمئن نیستم! آخه اگر سرقت بود، چیزهای باارزش تری رو میتونستن ببرن!.. اون تابلو زیاد گرون قیمت نبود، ما هم بخاطر اینکه سرمون برای مراسم خیلی شلوغه، هنوز شکایتی طرح نکردیم...
- شرلوک : جان ، عجله کن! مهدکودک!

شرلوک و جان به سرعت از کلیسا بیرون میدوند. جان در حال دویدن با موبایل ، تماس میگیرد... سر خیابان میرسند..

- شرلوک [با صدای بلند] : تاکسی!
- جان [در حال سوار شدن] : الو، مهدکودک آستر؟...

***

3 ♫ 🎶

- بفرمایید! این هم دختر خانم خوش اخلاق شما دکتر واتسون!
- آه.. خدای من! رز!...

جان با علاقه رزی را در آغوش میگیرد و میبوسد... شرلوک با یک نفس راحت به رزی خیره نگاه میکند...

- جان : خدا رو شکر سالمه!
- مسئول مهد : بله معلومه!... آم... آقای هلمز!...خوشحال میشم اگر لطف کنید و اینجا رو امضا کنید! من از طرفداران بلاگتون هستم!...ممکنه؟
- شرلوک [در حال امضا کردن] : کسی اینجا نیومد؟ پیغامی چیزی؟..
- مسئول : ممنونم!... ام... نه!...آو چرا! یک نفر از دوستانتون اومدن و یک هدیه برای "رزاموند کوچولو" فرستادن. ما هم کنار گذاشتیم تا وقتی دکتر واتسون اومدن، تحویل بدیم...

- جان [در حالیکه رزی را در آغوشش کنترل میکند]: هدیه؟!

شرلوک بسته را تحویل میگیرد. روی آن دست میشکد. وزنش را چک کرده و چند بار این رو و آن رو میکند.. سپس کاغذ آن را باز میکند....

- جان : این... همون... تابلوی برجسته ی رز کلیساست؟!

شرلوک با نگاهی دقیق به آن خیره میشود... سپس تابلوی رز را برمیگرداند و پشت آن را نگاه میکند... هر دو، روی آن متوقف میشوند:

«دنیا ، به آدمهای شرور هم نیاز داره شرلوک! مگه نه؟ 
M.  :) »


***

4 ♫ 🎶


- این هم باتری! [ساعت را به بالای دیوار داخلی آشپزخانه آویزان میکند. در حال پایین آمدن از صندلی آشپزخانه:] تو خودت اعترافاتش رو شنیدی..اما من درست متوجه نشدم شرلوک! بالاخره اینها کار کی بوده؟!
- ما با چند جور جنایت کسل کننده سر و کار داشتیم جان. اون بخشی که مربوط به من میشد اونجاش بود که کسی تصمیم گرفت روی این موج سوار بشه...
- [جان بعد از مرتب کردن لباسش، به سمت کاناپه ی خودش می آید و مینشیند. دفترچه اش را از جیب در می آورد و سر خودکارش را فشار میدهد..] : موج؟...
- جنایت مرحله ی اول، که درون گروهی بوده :
  یک مشت آدم نادان و جاهل _ که متأسفانه علم و استعدادشون کمکی به افزایش شعورشون نکرده _ علی رغم تخصص های خوبی که دارن، به عضویت یک گروه تروریستی ، اون هم از جاهل ترین نوعش ، در میان. این جنایت اول! از بین بردن خودشون!
- [به دفترچه یادداشتش با فکر نگاه میکند] هوم...
- مأموریتهای اونها طوری بوده که اگر موفق به انجام مأموریتشون _جنایت دوم_ نمیشدن، توسط اعضای دیگه ی این گروه، به این شکل معدوم میشدن؛ جنایت سوم! ...اما اینکه اون سرها سر اون پل قرار گرفته بودن... این بخشش یک شرط بندی در رده های بالاترِ این گروه بوده... بخشی از پرونده که همچنان بازه...
- یعنی... چند نفر سر مأموریت اینها تفریح میکردن؟!
- [با حرکت سر تأیید میکند] ..جنایت چهارم!

- خانم هادسون [در حال جا دادن یک ظرف در کابینت] : آو... این دیگه واقعاً خارج از شعور حتی حیوانیه!!

- شرلوک : ممنون از توضیحاتتون خانم هادسون!
- جان : خب ؛ این کسی که اعتراف کرده، نگفته از کی دستور گرفته؟
- شرلوک : شرطها، توسط فرد سوم و کاملاً ناشناسی، از طریق اینترنت پیشنهاد میشدن. 
- مالی [درحالیکه روی صندلی مرسوم موکلین نشسته است]: یعنی حتی دو طرف شرط هم نمیدونستن شرط چیه؟
- شرلوک : نه! اونها فقط با هم شرط میبستن، و خودِ شرط رو یک فرد از خارج از اونها بهشون پیشنهاد میداده...
- جان : آه... احتمالاً همون کسی که باهات سر پل شوخی کرده...
- شرلوک : درواقع همونی که ایمیل مالی و پیامک ها و تماسهای تو و مایکرافت رو حک کرده...
- جان : و کلیسا...؟!
- شرلوک : تابلوی کلیسا و نوشته ی روی گارد پل، به احتمال خیلی زیاد بوسیله ی یک اجیر شده ی دیگه انجام شده. اما پشت اونا؛ بله؛ قطعاً همون فرد بوده.
- مالی : اجیر شده؟
- جان : لستراد میگفت ، طرف اعتراف کرده بابت اون کار 10000 پوند بهش وعده دادن!
- شرلوک [زیرلب]: هم، .. "اسپانسر"!..
- جان: شرلوک، اون زن چی؟
- شرلوک : زن؟ کدوم زن؟
- جان : همون که تصادف کرد. حامل نامه!
- شرلوک : آه.. یک اجیر شده ی دیگه...
- جان : معلوم نشد چرا از اون مرد فرار میکرده؟
- شرلوک : اینا تحقیقات پلیسن! کسل کننده است! ولی احتمالاً هفت روز دیگه طول میکشه تا بفهمن بخاطر این بوده که وسواس رفتاری و کابوس شبانه داشته، و اون مرد رو هم قبلاً در حال انجام یک جنایت دیگه، دیده و احساس خطر کرده!! 
- جان  [با حالتی بین عجز و کلافگی، همراه با یک لبخند محو]: آه... [بعد از یک مکث] راستی! من آخرش جریان smsها رو متوجه نشدم!
- شرلوک : هوم؟!
- جان: smsها! اینکه سر مکالمات و smsهای من و مایکرافت چی اومده؟
- شرلوک : خیلی ساده است! تفهیم موضوع دلخواه، با استفاده از تعقیب جریانات ذهنی!
- خانم هادسون : خب جان متوجه شدی؟ خیلی ساده بود!... [یک ابرویش را بالا می اندازد:] احتمالاً اسم مقاله ی جدیدشه!

همه بجز شرلوک آهسته میخندند... از تغییر فضا، رزی هم در آغوش مالی کمی شلوغ کاری میکند... مالی با لبخند او را نوازش میکند...

شرلوک یک نگاه به زمین می اندازد. لبهایش را روی هم چفت میکند و یک نفس میگیرد. سپس سرش را بالا می آورد تا به روشنی توضیح دهد:

- یادت میاد بهت گفته بودم هرکس میتونه وارد هرجایی بشه بشرط اینکه در وقت مناسبش بره؟!
- جان : اوهوم؛ خب؟!
- در یک مکالمه هم اگر بخوای ، میتونی هر چیزی که بخوای رو تلقین کنی ولی درصورتیکه از جای درست وارد بشی. درواقع با حذف و اضافه کردن یکسری جملات و کلمات، و تعقیب جریان فکری طرفین_ یعنی درک کنی که هر فرد "انتظار داره چی بشنوه" _ میتونی مفاهیم دلخواهت رو وسط مکالمه ی دو یا چند نفر بگنجونی... به بیان عامیانه: طرفین رو دچار سوءتفاهم کنی!
- [با اخم و دقت، در حالیکه حواسش نیست که دهانش کمی باز مانده] :...خـ.. خب؟!
- پیام ها و مکالمه ی تو و مایکرافت بصورت تقریباً عادی انجام شدن. اما یکسری از پیامهای شما به مقصد نرسیده و یکسری پیام دیگه در عوض بهتون ارسال شده.
- ولی ما حرف هم زدیم!؟
- بخش هوشمندانه ی کار هم همینجا بوده!.. تعقیب اونچه که ممکنه بگین!
- [با کلافگی و لبخند سرش را تکان میدهد] نه، این امکان نداره!
- خیلی ساده است!
- خانم هادسون : شرلووک؟!
- شرلوک : آه!... خیلی خب!  حک کردن ایمیل مالی که کاری نداره! این روزا بچه ها هم میتونن انجامش بدن! دو تا ایمیل بفرستی و بعد هم پاکش کنی!... اما smsها و مکالمه ی تو و مایکرافت! بیاین مرور کنیم. من متن پیامهاتون رو بررسی کردم... به کمک یک دوست هکر، پیامکهای از دست رفته رو هم بازیابی کردم. اول مایکرافت تماس میگیره...



و به همین سادگی، یکسری پیام ، بین پیامهای شما گنجونده و یکسری از بین اونها حذف شده. تماس هم در مقاطعی دچار اخلال شده و با اطمینان میتونم بگم که تماسی که به دفتر مایکرافت شده بود هم تماس به ظاهر مهم اما توخالی ای بوده!... راستی! ممنون بابت لپتاپ!

- مالی : خدای من! ... خب... اگر توی مکالماتشون...
- شرلوک: گفتم! بخش هوشمندانه ش همین جاست! اینکه بتونی تک تک کلمات رو زیر ذره بین داشته باشی، بر اساس الگوی "اونچه افراد انتظار دارن بشنون" پیش بینی، و جملات رو تنظیم کنی!...[ به صندلی اش تکیه میدهد. پاها را روی هم می اندازد و دستها را زیر چانه میگذارد.] سرگرمی مفرّحیه! مایکرافت که خیلی خوشش اومد!...
- جان: هم!..فکر کنم از فردا وزرا رو همینطوری انتخاب کنن!!
- شرلوک: جدی؟! مگه تا حالا اینطوری انتخاب نمیکردن؟!

جان و مالی هر دو لبخند میزنند...

صدای زنگ از طبقه ی پایین می آید. خانم هادسون : "آو، من میرم درو باز کنم!...شرلوک ایندفعه چه بلایی سر زنگِ بالا آوردی؟"
خانم هادسون بیرون میرود...

- جان : ام...
- شرلوک : چی باقی مونده؟
- جان: از کل این قضیه برمیاد که یک نفر از یک جنایت انجام شده، برای جلب توجه تو استفاده کرده!
- شرلوک[چشمهایش را بسته است]: هوم
- مالی : فکر میکنی کار کی بوده شرلوک؟!
- شرلوک [هنوز چشمهایش را بسته است. در همان حالت :] نمیدونم!
- جان : ولی ... اون یجورایی همه ی ما رو درگیر کرده!...
- شرلوک : جای نگرانی نیست! فقط خواسته بوسیله ی تهدید شما من رو تحت فشار بذاره!
- جان [با طعنه]: آها! پس جای نگرانی نیست!!!
- مالی: ولی... کسی من رو تهدید نکرده؟!
- شرلوک : اصل قدرتنمایی بر این نیست که مستقیماً تهدید کنی!... یکی از سیستم های رایج برای تربیت جاسوس در دنیا اینه که افراد به محل مورد نظر اعزام بشن و فقط یه پیام بذارن! مثل گذاشتن یک فنجون قهوه روی میز، یا کشیدن یک خط روی دیوار!... همین یعنی من قدرت نفوذ تا اینجا رو دارم و بعداً میتونم به هر شکلی به خدمتت برسم!
- مالی [با لبخند] : خب، ...هح...پس اصلاً جای نگرانی نیست!!..
جان هم لبخند میزند...
- شرلوک [با لبخندی بسیار محو]: ...نه ، نیست! .. بخصوص برای یک خانم کالبدشکاف هنرمند...

مالی یک لحظه یکه میخورد.. با یک خوشحالی زیرپوستی، از شنیدن این جمله، لبخند میزند...

جان به مالی نگاه میکند... مالی رزی را به آغوش جان میدهد و بلند میشود : "خب دیگه من باید برم"
لستراد و خانم هادسون داخل می آیند. لستراد : "سلام!"

- جان : سلام! تونستین پیداش کنین؟
- لستراد : آه آره! ... فکر میکردم سخت باشه ولی نبود..
- مالی : چی رو؟
- جان : فردی که بازداشت کردن، گفته بود یه پیغام برای شرلوک داره..
- لستراد[دستش را به سمت شرلوک دراز میکند و پاکتی را به او میدهد]: همونجایی بود که بهت گفت! تو همون خرابه دفنش کرده بود...

شرلوک نیمخیز میشود و پاکت را از دست او میگیرد. آن را بررسی میکند. همزمان لستراد رو به جان ادامه میدهد: 
"گفت از طریق کشتی اومده و یک خانم بهش پول داده و گفته اگر بدست پلیس افتاد، این پیغام رو به شرلوک برسونه!"
- جان: یعنی چی؟!!
- لستراد [متعجب] : همینش عجیبه! متهم میگه اصلاً اون رو نمیشناخته، و اون زن، روبروش حدس زده که اون برای کاری مأموره!

مالی با تعجب مکالمات را دنبال میکند و به بسته خیره میشود... شرلوک آن را باز میکند. محتوی آن، چیزی نیست جز:
یک خنجر نقش و نگار خورده، با غلاف چرمی سورمه ای ....


- جان : شرلوک! این...؟


5 ♫ 🎶

شرلوک از جایش بلند میشود. رویش به سمت آینه ی بالای شومینه است... خنجر و غلاف را خوب نگاه میکند و عمیقاً به فکر فرو میرود...کمی سرش را میچرخاند..روی طاقچه ی شومینه ، غلاف کیسه ایِ مخملی که گویی محل قرار گرفتن همین خنجر با غلاف چرمی اش است، کنار جمجمه جا خوش کرده است...
غلاف کیسه ای را برداشته و لمس میکند... زیر لب : "یک فنجون قهوه ، ... یک خط روی دیوار... یا...."
روی طاقچه انگشت میکشد و تهمانده ی غبار را روی انگشتش نگاه میکند... :"...یا یک چیزی توی جیب یک لباس، توی کمد!!"

- جان : شرلوک؟!

- شرلوک [خودش را از فکر در می آورد. برمیگردد و ابروها را بالا می اندازد] : هم! فقط حالا بنظر یه هدیه ی کامل شده!
- لستراد : خب این یعنی چی؟
- هیچی! 
- هیچی؟!
- متهم راست گفته. طرف صرفاً گفته "به قیافت میخوره مأمور باشی؛ ولی گیر شرلوک میفتی! پس سر رات اینم بهش برسون!"
- [با اخم] : شرلوککک!
- هوم
- اون...اون گفته بود یک کشتی بعد از اونها هم در حال حرکت بوده...
- جان [زیر لب با لبخندی کنترل شده]: روش جدید هدیه دادنه؟!...
- شرلوک [در جواب لستراد] : خب! توقع داری چیکار کنم؟!...
- لستراد: آ...
- شرلوک: ما هنوز نمیدونیم چند تا از این مأمورها و برای چه کارهایی دارن به چه جاهایی فرستاده میشن! مگه اینکه بسپرینش به سیستمهای اطلاعاتی! بهرحال، برای اسکاتلندیارد، چاره ای بجز انتظار نیست گرگ!
[چند ثانیه مکث]
- لستراد: اوکی،...[یک نفس عمیق میکشد]... خب ، پس.. من دیگه کاری ندارم...[با نگاه به یک نقطه ی دیگر] هوف!..کارت شناساییم رو هم گم کردم!...آه ، ایندفعه اگر انفصال از خدمت نشم خوبه!...
- جان [با لبخند] : مطمئنم خیلی زود پیداش میکنی! [نیم نگاه به شرلوک]
- لستراد : اوهوم! امیدوارم!... کریسمستون پیشاپیش مبارک!
- جان [از جایش بلند میشود و با لستراد دست میدهد]: فردا میبینمت..
- گرگ : تا فردا
- مالی : خداحافظ... شرلوک...

شرلوک به بیرون پنجره خیره شده است... مالی، لستراد و جان، هر سه چند لحظه به سمت او مکث میکنند اما او شدیداً در فکر است!

- جان [رو به بقیه]: ام... خداحافظ! :)... [رزی در آغوش جان کمی بی تابی میکند]...
- خانم هادسون [همزمان] : آو ، بده من فکر کنم باید عوضش کنم...
- جان : ممنون!
- خانم هادسون[در حالیکه با ذوق کودک را در آغوش میگیرد و به او نگاه میکند]: خواهش میکنم!...بیا اینجا ببینممم...

جان، همه را مشایعت میکند. بعد از چند ثانیه...
در بسته میشود..


6 ♫ 🎶


جان یک نفس عمیق میکشد و به سمت شرلوک برمیگردد.. او حالا روی صندلی اش نشسته است..
لحظاتی، سکوت، همه جا را پر میکند...

ناگهان موبایل شرلوک به صدا در می آید...
زنگ ناآشناست... شرلوک با تعجب گوشی اش را برمیدارد و با دیدنِ اینکه زنگ ساعت است، به سقف نگاه کرده و آه میکشد!... زنگ گوشی را خاموش میکند و میخواهد از جایش بلند شود که یک لیوان آب را درست جلوی صورتش میبیند..
سر را بلند میکند...
جان در حالیکه لیوان را گرفته و یک قرص هم در دست دیگرش دارد، صدایش را صاف میکند و میگوید : 

- اهم... فعلاً این مدتی که اینجا هستم، خودم یادت میندازم...

شرلوک به جان نگاه میکند...بعد از یک مکث، قرص و آب را از دست او میگیرد : "مـ.. ممنون!"
- خواهش میکنم...
[بعد از چند لحظه مکث]
- جان: منو ببخش!
- برای چی؟
- خودت میدونی... 

چند لحظه به سکوت میگذرد.. شرلوک به لیوان نگاه میکند،... یک نگاه به جان که منتظر ایستاده است، می اندازد و قرص را با آب مینوشد.. 
..جان با احساس رضایت، به سمت کتابهای روی میز آشپزخانه میرود...
در این حین موبایل شرلوک زنگ میخورد... او جرعه ی آخر را سریع نوشیده و لیوان را کنار میگذارد...


- مایکرافت؟!
- [پشت خط:] پرنده ای که خواستی، آماده است شرلوک! برو به محل.
- اوکی. متشکرم!

شرلوک تلفن را قطع میکند و با شتاب برمیخیزد. دکمه ی کتش را میبندد و به سمت میز میرود...
نتی که درون کاور گذاشته و زیر مجسمه ی سر گاو آویزان کرده بود را با احتیاط بر میدارد و دوباره برانداز میکند...

- اون... چیه شرلوک؟
- [زیر لب:] یه هدیه است... [بعد از یک مکث کوتاه، با انرژی:] تا شب برمیگردم. به خانم هادسون بگو یه سوپ رقیق کافیه...

خیلی سریع شال و کلاه میکند... 

- جان : جواب خانم هادسون هم معلومه!...[با تعجب از عجله ی شرلوک:] ام...

شرلوک نت را درون یک ساک گذاشته و آن را برمیدارد. در حال بیرون رفتن : "فعلاً! شب میبینمت!"

- جان : آ...عـ...

جان فرصت نمیکند سوال دیگری بپرسد... صدای بسته شدن درب پایینی هم به گوش میرسد و خیلی زود، سکوت دوباره برقرار میشود.. 
چندبار به سمت در ورودی و فضای اتاق نگاه کرده و فکر میکند... ابرو بالا می اندازد و به سمت آینه بر میگردد... ناگهان چشمش به طاقچه ی شومینه می افتد..
جلو تر میرود و از نزدیک نگاه میکند...

پیغامی که اولین بار بعنوان پیغام مایکرافت به دستش رسیده بود را میبیند که به طاقچه دوخته شده است!.. دقیقتر به آن نگاه میکند.. 
دور حرف "M" انتهای آن، با خودکار خط کشیده، و زیرش نوشته شده است: "کیس حل نشده!"... 
جان یک نیم لبخند میزند و رویش را برمیگرداند، اما فوری دوباره به کاغذ نگاه میکند...

مثل اغلب اوقات، یک پرونده ی حل نشده با خنجر به شومینه دوخته شده است، اما اینبار...

با خنجری آبی رنگ، برخاسته از غلافی با نقش شیر...



***

7 ♫ 🎶


در باز میشود..

آرام و با احتیاط داخل می آید..

سکوت است و سکوت... اما چیزی جز معنا نیست...

به آرامی زیپ ساک را باز کرده و ویالون را بیرون می آورد..

کوکش را تنظیم میکند..

صدای دینگ دینگِ سیم ها در فضای خاکستری و چند وجهی میپیچد... 

ویالون؛ سوار بر شانه ی کسی میشود که نگاهش را با تمامی آنچه از نیرو ، محبت و هوشیاری دارد، به متخصص حزن های ترسناک دوخته است... 

نیم لبخندی بسیار محو، اما، حکایت از انعکاس مفهومی بجز آن را در نوای برادر دارد...

یک نفس عمیق میکشد و انگشتان را به دقت روی سیمها قرار میدهد...

چشمهایش را لحظه ای میبندد و باز میکند..

آرشه را بالا میبرد....


این بار، باید از همیشه بهتر می شد.....







/. پایان
SH_Sherlock