((

- [با فریاد] نه! اینطور نیست! بخاطر اینکه تو حتی...

- [با عصبایت] ...آه بس کن!

- ...تو دو هفته است حتی یک کلمه حرف نزدی! تلفنتو...

- ...چیزی نبود که بگـ...

- ...که اصلاً جواب نمیدی!... وسط...

- ... آه محض رضای خدا! بس کن جان!

- ...درست وسط صحنه ی جرم غیبت میزنه بدون حتی یه پیام!...

- [فریاد بلندتر] ..آره! چون کار مهمتری د...

- [فریاد بلندتر]...یه پیام شرلوک! یک. پیام. با. اون. گوشیِ. لعنتی!...

- ...دیگه وقتشه خفه شی جان!!...

- بله همینطوره! همیشه همینطوره!! و بعدش هم مدعی تر از هـ...

- جان، متوجه باش که...

// هر دو همزمان با فریاد://

           - ..ـهـمیشه، یکی یدونه ی همه هستی!!

           - ... مـــــن.   زنــــت.   نیســــــتم!!


))


1 ♫ 🎶


از این پهلو به آن پهلو برگشت. ملافه ی رخت خواب هنوز خنک بود. باران وحشیانه به شیشه میخورد و نور اندک مهتاب و چراغهای آنطرف خیابان را خال خالی روی صورت شرلوک می انداخت... صدای شاخه های درختانی که باد شلاق وار آنها را به شیشه های خیس میکوبید به تقلای فراریِ بی پناهی میماند که سراسیمه بر در میکوبد تا کسی به کمکش بشتابد. گاه نوکِ تیز شاخه ای به شیشه ی پنجره کشیده میشد.. گویی که همان پناهنده است که در آخرین تلاشهایش برای مدد جستن به در و دیوار چنگ میزند تا از مرگ بگریزد...



((

هر دو ساکت شدند. شانه های هر دو از نفس زدن بالا و پایین میرفت...

چند ثانیه در سکوت کامل گذشت...


شرلوک چند بار پلک زد و نگاهش را از چشم جان برداشت و به گوشه ی پایین در کشویی آشپزخانه که کنار آن ایستاده بودند، خیره شد. نگاه جان، اما هنوز همانطور ثابت مانده بود...

شرلوک بزحمت ، بریده بریده ، کلافه و عصبی، در حالیکه دائماً نگاهش را به نقاط مختلف روی زمین جابجا میکرد ، کلماتش را تنظیم کرد :

- اهم، ... جان، میدونم کارایی که کردم... ام.. درواقع کارایی که نکردم!.. خیلی جالب نیستن. ولی باید توجه داشته باشی که قرار نیست به تو جواب پس بدم...

جان در این میان نگاهش را از شرلوک برداشت، یک نفس گرفت و به سمت میز آشپزخانه رفت... شرلوک با همان لحن ادامه داد:

- ..در مورد خیلی چیزا. اما وسط صحنه ی جرمو... باشه. دفعه ی بعد پیام میدم.


سکوت شد. شرلوک به جان نگاه میکند. اما فقط پشت سر او را میتواند ببیند و نه چهره اش را.

جان ظاهراً خونسرد دو قاشق از پودر را از ته قوطی برمیدارد و داخل شیشه میریزد. درب آن را میبندد و تکان میدهد. کمی مکث میکند. سپس برمیگردد. رو به شرلوک صدایش را صاف میکند، آب دهانش را قورت داده و خیلی جدی خودش را جمع و جور میکند :

- اهم...درسته. [نفس میگیرد که چیز دیگری هم اضافه کند اما بسنده میکند]

 از روبروی نگاه شرلوک رد میشود و به طبقه ی پایین میرود...

))


چشمهایش را میبندد و پس از مکثی دوباره باز میکند... این اولین شب بارانی ، دلگیر و پس از یک مشاجره ی تلخ در 221B خیابان بیکر نبود... اما نمیدانست با این بی قراری چکار کند.. طوفانی شاید به بزرگی طوفان بیرونِ پنجره در وجودش آنقدر می تاخت که توان تمرکز را هم از او ربوده بود...

بلند شد و روی تخت نشست... شاید نباید از کلمات حساس استفاده میکرد.. شاید هم حق با او بود و باید جلوی وسواسهای جان را میگرفت تا به خود او هم شده کمک کند... اما  هیچکدام از اینها توانایی ایجاد این طوفان را نداشتند... چیز دیگری این وسط آزاردهنده بود... مثل یک خرده شیشه ی بزرگ در سوپ!... فقط زیر دندان نمیرفت! بلکه با هرتلاش برای بیرون آوردنش، بیشتر می برید و زخم میکرد...

قلبش تند میزد...هه! همان قلبی که دیری نبود بکلی منکر وجودش شده بود... آن شب در کنار استخر...

عمداً یک نفس عمیق کشید.. بی فایده بود. نفس عمیق فقط جای درد را بهتر نشان میداد! سنگینی بی حد و حصری روی سینه که هر نفس بر دشواری تحمل آن می افزود... آنچه این روزها حتی حرف زدن را برایش از همیشه سخت تر کرده بود. گویی تلفظ هر حرف ، یک وزنه ی یک کیلویی را به زبان می آویخت. هر چه کلمات بزرگتر، سنگین تر. در این مدت حتی اگر تشنگی حین کار غلبه میکرد، زبانش رمق اینکه دستور بدهد برایش آب بیاورند را هم نداشت! حتی چند شب پیش در حین جاخالی دادن از ماشینی که قصد داشت او را زیرکند نزدیک بود از پل سقوط کند، بین زمین و هوا معلق بود اما نمی توانست داد بزند و کمک بخواهد.. همانطور دستهایش را به نرده های گارد پل گرفته بود و احمقانه به شکوه منظره ی پایین و چراغهای ماشینها نگاه میکرد تا اینکه دستی او را از بالا کشید...


دو هفته از "آن ملاقات" میگذشت...


***

2 ♫ 🎶


- پس، یعنی...ام... هفته ی دیگه دوباره بیارمش؟

- ...[در حال نوشتن]

- ام... دکتر واتسون؟

- این دارو رو برادرتون یک هفته استفاده کنه، دوباره بیاریدش..

- [نسخه را میگیرد] ممنون...ام... هفته ی دیگه بازم همین موقع؟...

- همین موقع دیگه! پس کِی؟! میخواید 6 صبح بیایید؟!!!

- [کمی یکه میخورد] آ... نه، ...ام... منظورم...

- چیه؟ مشکلی هست؟!

- ...نه دکتر، ام.. فقط ما هفته ی دیگه نیستیم، یعنی من مصاحبه ی شغلی دارم نمیتونم جیم رو بیارم. میشه با یک روز تأخیر یا زودتر....

- خیلی خب مشکلی نیست. با منشی کلینیک هماهنگ کنید. درو ببندید. به نفر بعدی بگید دو دقیقه صبر کنه.


بیمار با برادر نوجوانش بیرون میروند...پسر بچه در حال خروج با تعجب به جان نگاه میکند. در بسته میشود...

جان چشمهایش را مالش میدهد. با خودش آهسته حرف میزند:

"چرا اینطوری میکنی؟ این چه طرز حرف زدنه؟...آه..."

کمی کش و قوس به خودش و صورتش میدهد تا خستگی درکند... به پانچ روی میز نگاه میکند. منشأ تشویش درونی اش را نمیداند. زندگی کردن با شرلوک هلمز روزها و شبهای بدتر از این را هم داشته است... شرلوک را بارها از این بی موالات تر یا بی ادب تر هم دیده بود.. آنها روزهای سخت و دردناک و تیره ای که شاید هرگز امثال آن بسادگی برای هر کسی رخ ندهد را نیز گذرانده بودند... مشخصاً در اتفاقات هفته های گذشته، و دیشب، شرلوک مقصر بود... ولی...

"چرا من احساس میکنم چیزی رو از قلم انداختم؟.. شاید واقعاً نباید اینقدر بهش گیر بدم... حالا خیلی حرف بدی هم نزد... ام... هآه....نع!.. نمیدونم چه خبره... اصلاً حس خوبی ندارم..."

با صدای تق تقی در آهسته باز میشود و منشی کلینیک به داخل نگاه میاندازد. جان را درحالیکه قوطی چوب معاینه را در دست راستش گرفته، دست چپش زیر چانه اش است و با نگاهی متفکرانه به قوطی چوبها، دارد زیر لب با آن صحبت میکند، میبیند!

جان هم یک لحظه به خودش می آید.

- منشی: دکتر واتسون بیمارو بفرستم؟ موردش یکم اضطراریه.. 5 دقیقه گذشته..

- [با یک نگاه کوتاه به ساعت دیواری]: آه بله!..ام.. متأسفم.. بفرستید.. ام.. لطفاً.. اهم!


بیمار وارد شد. جان وسائل روی میز را صاف کرد. از پشت تقویم رومیزی، قامت بلند و صاحب لباس مندرسی را دید که محترمانه و موقر ایستاده بود و جلو نمی آمد. سرش را بلند کرد و به آن صورت استخوانی و چشمان نافذ روشن خیره شد. از موهای لخت و روشن آلمانی اش که آن روزها خیلی سوژه ی بچه های دانشکده بود چیز زیادی روی پیشانی اش نمانده بود...


- رابرت؟

- جان؟ پس هنوز منو به یاد میاری رفیق؟...[لبخند]

- [لبخند] آه...مگه میشه نشناسمت؟! [بلند میشود و او را به صندلی راهنمایی میکند] بیا بشین..


***

3 ♫ 🎶


- من میگیرم.

- چی؟ واقعاً؟

- گفتم که میگیرم.

- آو، شرلوک مجبور نیستی...

- میگیرم.

- ..منظورم اینه که اگه کارت طول بکشه بچه گرسنه می مـ...

- خام هادسون؟

- ...عـ..؟

- میگیرم!


در را میبندد. به آسمان نگاه میکند. باران کمی نرم تر شده است. دکمه ی پالتو اش را میبندد. دستها در جیب، به پیاده رو قدم میگذارد...

این راه را قبلاً امتحان نکرده بود... اینکه کمی راه برود بلکه بتواند از بی حوصلگی خارج شود... اما آنچه نگران کننده بود این بود که موضوع فقط بی حوصلگی نبود...

در و دیوار آپارتمان 221B همیشه برای او دلگرم کننده بود حتی با سوراخ های روی دیوار. نه، بلکه مخصوصاً با سوراخهای روی دیوار. اما این بار همان در و دیوار بطرز غریبی تحمل ناپذیر شده بودند.. او هم علت را می دانست و هم نمی دانست... آنچه در پستوهای قصر ذهنش به شکل تصاویری مات در پس زمینه ای پر از نور به سمتش میدوید و در ابتدا زیبا می نمود اما با یک جیغ وحشتناک همه چیز سیاه میشد و این تصویر که رؤیای شب و روز و خواب و بیداری شرلوک شده بود، ناگهان پایان می یافت...


- یه چیزی اونجا منتظرته، شرلوک. چرا یه سر بهش نمیزنی؟ به قصر ذهنت؟


شرلوک به زنی که همگام قدمهای سریع او گام برمیداشت، و یک کاپشن گشاد سورمه ای پوشیده بود، که با هوای بارانی آن روز هم جور در می آمد، جوابی نداد...

مری لبخندی شیطنت آمیز زد. همانطور که روبرو را نگاه میکرد ادامه داد... :

- خب! پس امروز فققققط برای مأموریت خطیر "خرید شیرخشـــک" اومدیم بیرون! [در حال تقلید یک صدای بم و جدی] همه به خط! پیش بسوی شیر خشک!

- آه... مری دست بردار... امروز اصلاً حوصله ندارم...

یک خانم عابر سیاه پوش که از جهت مخالف می آمد، با تعجب به شرلوک نگاه کرد...


شرلوک سرفه ای کرد و سریعتر رد شد. مری که حالا راه رفتنش به مرز دویدن نزدیک شده بود، شروع کرد به عقب عقب راه رفتن، تا صورتش رویروی صورت شرلوک باشد.. :


- آو! بعد دو هفته!!

-  تو دیگه نه!

- [با هیجان] پس تصمیمتو گرفتی!

- [شرلوک آنقدر زیرلب صحبت میکرد که حرکت لبهایش دیده نشود. البته اینطوری زور کمتری هم لازم داشت!] کدوم تصمیم؟


و با همان سرعت پیچید و داخل یک فروشگاه کوچک شد. اما مری رد شد و جا ماند.


مخلوط صدای همهمه ی آهسته ای از خرید کردن مردم، دستگاه های پرداخت فروشگاه و زنگ دخل به گوش میرسید. جریانی از زندگی. که البته برای شرلوک اصلاً جذاب نبود اما امروز استثنائاً از خیابان بیکر بهتر شده بود. به سمت قفسه ی کودک رفت. مری با یک بسته ماکارونی شکل دار از پشت قفسه بیرون آمد. "از اینا هم میخری؟" و خندید.


شرلوک چشمهایش را بست و باز کرد. بدون اینکه به مری نگاه کند خودش را به خواندن عددهای روی قوطی زد. یک خانم بسیار مسن و بسیار قد کوتاه نزدیک شرلوک آمد و با لحن بامزه ای که بخاطر کم بودن دندانهایش به سین شین میزد، به او گفت : "پسرم، تو دستت میرسه اون پوشک رو از اون بالا به من بدی؟"

لبخند مری فراخ تر شد. با چشمانی که برق میزد سرش را کج کرد و به شرلوک نگاه کرد.

برای شرلوک فقط یک دست دراز کردن کافی بود. شرلوک بسته ی پوشک را به آن خانم داد.

- "متشکرم عزیزم... اینو برای نوه ام میخوام. خوش بحال بچه ای که تو پدرشی..."

شرلوک حالا بدنبال یک راه فرار میگشت. مری با همان لبخندی که مروارید دندانهایش را مخفی نمیکرد پشت سر آن خانم ایستاد و کمی هم خم شد تا سرش در مجاورت سر آن بانوی کهنسال قرار گیرد. از همانجا مشتاقانه به شرلوک نگاه میکرد و پا به پای آن خانم، به تک تک کلماتش با چهره واکنش نشان میداد و بطرز شیطنت آمیزی تأیید میکرد...

- شرلوک : ...ام...

- خانم مسن: ..پسر من که اصلاً به خونواده اش توجه نمیکنه... تمام پولش رو خرج ندونم کاریهاش میکنه... کاش پسری مثل تو داشتم... با اینکه کارت خیلی سنگینه و وقت نداری ولی به فکر بچه ات هستی.... آو، میخوای شیر خشک بخری، مادر؟ بذار بهت بگم کدومش بهتره!..ام...


- مری [میخندد] : بفرما اینم مشاوره! دیگه چی میخوای؟...


پیرزن کمی با نگاه در قفسه جستجو میکند و شرلوک اما با حیرت به صورت او خیره می ماند... او یکی از قوطی های دیگر در قفسه را با هیجان و با دست لرزانش بیرون میکشد : "ایناهاش! این خیلی خوبه. بچه دل درد هم نمیگیره...من..."


شرلوک با تعجب میپرسد: "از کجا میدونید؟"


- .. هوم؟! خب خودم برای نوه ام امتحانش کـ...

- ...که کارم سنگینه و وقت ندارم؟


مری صاف میایستد و بحث را دنبال میکند.


- [خانم مسن عینک ریزش را تنظیم میکند و با همان لحن بامزه اش میگوید:] خب نمیدونستم! معلومه!

- ببخشید؟

- از کفشت که اینطوری ساییده شده معلومه کارت خیلی سنگین بوده. چون تیپت خوبه پسرم اما با اینکه به خودت میرسی ولی وقت نکردی به کفشت برسی.. رنگ و روتم که هر کسی دو روز مادر باشه میفهمه.. آو .. یه شونه هم که به اون موهات نزدی.. چترم که نیاوردی.... وقتی اومدی تو هم دیدمت، یک راست اومدی سراغ این قفسه.. پس وقت نداری  ولی بفکر بچه ات هستی... خدا حفظت کنه عزیزم .. ولی مواظب خودتم باش...


شرلوک حیرت زده به یاد آن شبی افتاد که نزدیک بود تصادف کند و یا پرتاب شود. به کفش خودش نگاه کرد... گوشه اش ساییده شده بود... ناخودآگاه لبخند کوچکی روی لبش نشست. زیر لب : "باهوش!" شیرخشک را از دست خانم مسن گرفت و گفت : "...ام.. متشکرم.."



4 ♫ 🎶


ماشینها گاهی تند تر از حد معمول عبور میکردند و کمی آب به این طرف و آنطرف می پاشیدند...


- پس بالاخره میخوای باهاش حرف بزنی؟

- با کی؟

- جان

- چرا؟

- خودت میدونی...

- آه... مهم نیست.. نمیشه.. یعنی نمیتونم..

- ولی تو داری با من حرف میزنی. پس یعنی دلت میخواد کاش میشد با یکی راجع بش حرف بزنی. و اون یکی کی میتونه باشه بجز جان؟

- مری بس کن!

- باهاش حرف بزن شرلوک! شاید بتونه کمکت کنه!

- جان، هیچ کاری نمیتونه بکنه! هیچ کس... [سرعتش را کند تر کرد و به روبرو خیره شد]... هیچکاری نمی... تونه... بـ... [ایستاد]

یک ماشین مشکی مدل بالا کنار آپارتمان توقف کرده بود. حدسش زیاد سخت بنظر نمیرسید...

شرلوک در را باز کرد و وارد خانه شد...


- خانم هادسون؟


خانم هادسون از در واحدش بیرون آمد و با حالتی آمیخته از تعجب و خرسندی پاکتی که شرلوک به سمتش گرفته بود را از دست او گرفت و گفت :

- شرلوک! فکر نمیکردم به این زودی بیای... ممنون...


شرلوک بدون اینکه به خانم هادسون نگاه کند، خیره به بالای پله ها گفت :

- مایکرافت؟

- [یک نیم نگاه به راه پله] : نه! فکر کنم یه مراجع دارین. جان هم اون بالا منتظرته، شرلوک...


پایش را روی پله گذاشت. باران بیرون آنقدر شدید شده بود که صدایش در تمام خانه پیچیده بود. گویی همه چیز نم داشت. تازه بود. اما در عین حال...

دستش را روی کاغذ دیواری سمت چپ گذاشت و تار و پودش را لمس کرد...آب دهانش را قورت داد.. واقعاً شک کرده بود.. به همه چیز.. لحظاتی نسیم امیدی می وزید و مصممش مییکرد و لحظه ای بعد، چهارچوب کل جهان را میدید که به تیرگی میرود...

چشمهایش را محکم روی هم فشار دادو بزور باز کرد. از معدود زمانهایی بود که در ذهنش چیزی نمیگذشت... شاید هم آن حجم عظیمی که به ذهنش حمله کرده بود، آنقدر بزرگ بود که دیده نمیشد...


پله ی اول را بالارفت. نرده ی چوبی راه پله کمی لک جای دست داشت. برق چراغ بالای لابی توی یک گودی کوچک روی نرده افتاده بود. یکی از میله ها که به پله میرسید، در پایین پوسیدگی داشت.. دو تا پرز از کف قالیِ روی پله بیرون زده بود!...سرش را کمی تکان داد. دورتر، پنجره ی داخل پاگرد را میدید که شیشه ی رنگی گوشه ی سمت چپ و بالایی 2 سانت و 7 میلی متر ترک برداشته است.. دو گنجشک در سایه بان باریک همان پنجره لحظه ای پناه گرفته اند که یکی از آنها عفونت منقار دارد... باز هم سرش را تکان داد و سعی کرد از پله ها بالا برود. اما از در و دیوار اطلاعات بیخودی میریخت. چرا نمیتوانست بر خودش مسلط شود؟... یک نفس گرفت و سعی کرد به خودش بیاید...

به دور و بر نگاه کرد و متوجه شد که خانم هادسون رفته است اما نفهمید چطور رفت.. آهی کشید و نرده را محکم گرفت.. تا به امروز تا این حد احساس ضعف و بی حالی و سردرگمی را با هم نداشت... معماها همیشه اذیت کننده بودند بخصوص اگر درباره ی خودش باشد...

یکبار دیگر نیرویش را برای کار ساده ی بالا رفتن از پله ها جمع کرد. یک قدم دیگر برداشت. میتوانست حتی صدای مقاومت چوب، یا میزان کشش چرم کفش را هم زیر پایش بشنود... همه ی جزئیات داشتند بطرز خوفناکی خودنمایی میکردند... چرا؟

دیگر بدون اهمیت قدم برداشت. قدم و قدم، پله و پله... و با هر قدمی که بر میداشت صدها و بعد بصورت تصاعدی هزاران داده ی ریز و درشت از تمام ارکان محیط همچون کلمات و حروف شکسته و منقطع ، مثل برگ درختان میریخت.. و او روی همه ی این اطلاعات پا میگذاشت و به امید یک نفس راحت، یک پله خود را بالاتر میکشید...


- شرلوک؟


شرلوک به عقب نگاه کرد. هنوز 5 پله بیشتر بالا نرفته بود. خانم هادسون در حالیکه چیزی را به سمت او گرفته بود گفت :


- این بسته ماکارونی شکل دار رو برای خودتون خریدی؟ فکر کنم اشتباهی با شیرخشک دادیش به من...