اندر زیبایی های کارآگاه دروغگو - 3


میخواهم در مورد گوشه ای از زیبایی های «بهترین فیلمی» که تابحال دیده ام بنویسم. 

از قدیم گفته اند : «وصف العیش، نصف العیش!» یعنی « نیمی از خوشگذرانی ، توصیف آن خوشگذرانی است»! 

مثل اینکه تا مدتها پس از یک اتفاق، چشمهایت را ببندی و صحنه های زیبایی که دیده ای را دوباره مجسم کنی، مزه های شیرین را روی زبانت بیاوری، صداهای دلنواز دوباره در گوش ذهنت طنین انداز شوند ، با یک نفس عمیق، دوباره عطر خوشی را استشمام کنی ، روی شیئی دست بکشی و انرژی اش را دریافت کنی.. حتی سرمای باران یا گرمای آفتاب روزی را که دوست داشته ای با بندبند وجودت لمس کنی... 

و همه ی اینها زیبا و دل انگیزند علی الخصوص وقتی «به اشتراک» میگذاریشان! وقتی چند نفری «با هم» چیزی را تجربه کرده ایم که هرکس از زاویه ی خودش جرقه ای را بازآفرینی و یادآوری میکند! بنظر خیلی از ما انسانها، علی الخصوص شرقی ها ، و بطور خاص ایرانی ها ، «وصف العیش» نه فقط «نصف العیش» که حتی شاید «چندین برابر خود عیش» هم باشد!! :)




کارآگاه دروغگو!



کارآگاه دروغگو! به انگلیسی میشود : «The Lying Detective» .

از همان دوران دبیرستان به یاد دارم که در ترجمه ی کلمه ی «lie» همواره میگفتیم : «دروغ گفتن ؛ دراز کشیدن!» و ترجمه ی دوگانه ی این کلمه چقدر خنده دار بود! هرچند برای «دراز کشیدن» ،اغلب از Down هم پس از آن استفاده میشود اما باز هم ترجمه همان بود و هست!! ... و حالا تنها «نام» این فیلم، چه هنرمندانه هم «دروغگو» بودن شرلوک را در بر میگیرد، و هم سه هفته افسرده «خوابیده» بودن او را بر تخت! : کارآگاه دراز کشیده! افتاده! داغون! ... که یادآور نام داستان کانن دویل نیز هست : «کارآگاه رو به مرگ» ... 

جالب این است که اشاره به «دراز کشیدن» در ابتدای فیلم هم وجود دارد : « - از صبح بگو / - بیدار شدم. / - اصلا خوابیده بودی؟ / - نه / - گفتی بیدار شدم!..؟ / - منظورم اینه که دیگه دراز نکشیده بودم» و نام موسیقی متن این قسمت هم « Stopped Lying Down » است!

با انتخاب این نام هنرمندانه؛ گویی این قسمت دو نام دارد! 



یکی «کارآگاه دروغگو» که در ابتدا مخاطبان را به یاد تیترهای ناجوانمردانه ی روزنامه ها در "سقوط رایچنباخ" می اندازد و به آنها اضطراب میدهد که نکند چالشی جدی درمورد کارآگاه محبوبشان و قدرت استنتاجش در کار است؟! اما بزودی مشخص میشود که این دروغگو بودن نه تنها اشاره به یک دروغگویی پست فطرتانه ندارد، بلکه درباره ی دروغگویی به معنای حقه زنی آن هم از روی شفقت اوست! کارآگاهی که آنقدر خوب حقه میزند که دوستش با اینکه یک دکتر است، دیگر نمیتواند بااطمینان تشخیص بدهد او سالم است یا نه! متوهم است یا نه! راست میگوید یا نه!! جایی که "احساسات"، قدرت "علمی" جان واتسون را هم از او میگیرد؛ درست مثل زمانی که همین احساسات، مانع قدرت استنتاجی شرلوک هلمز میشود! (در واقع در کل این فصل تصور میشود تمرکز بر «ایجاد اختلال توسط احساس بر مهارتهای شرلوک هلمز» هست درحالیکه همین موضوع در مورد مهارتهای جان واتسون هم بخوبی و با تأکید منعکس شده است..)



و عنوان دیگر، «کارآگاه رو به مرگ» که از نظر داستان (بحث اعتراف گیری درحال مرگ) به داستان اصلی وفادار است. هرچند گویا در داستان اصلی ، هلمز تنها تمارض به بیماری میکند، اما در اینیکی ، واقعاً فداکارانه در معرض خطر مرگ قرار میگیرد (و تنها کاری که از دستش بر می آمده –که هرگز ضمانتی برای نجات قطعی او نیست- تعویض سرم با محلول نمک بوده است!)

او در معرض مرگ قرار میگیرد و البته آن هم دو نوع مرگ! یک مرگ تدریجی (با مواد) که مالی به آن اشاره میکند، و دیگری مرگ ناگهانی که اسمیت برایش آستین بالا میزند! 


یادآور

«مثل اینکه دارم دوستت رو یادآور میشم»! 



روانشناس جدید جان، بنظر بسیار کارآمدتر می آید! باهوش تراست، و البته حتی شبیه شرلوک روی مبل نشسته است! حتی درمورد توهم جان بخوبی حدس میزند و «it's ok» اش هم شبیه دیالوگ شرلوک درپایان همین قسمت است! (... و پاسخ جان هم همینطور!)


مخالف ذهن

« و از اونجایی که من الآن توی ذهن توام، پس یعنی تو داری با خودت مخالفت میکنی!»



تصور جان از مری، مخالفت ها و چالش های ذهنی او، چقدر ظریف انسان را به یاد آن چهار دقیقه ای می اندازد که شرلوک در هواپیما به حل معمای «امیلیا ریکولتی» پرداخت!... 

آن دقائقی که به ما میفهمانَد شرلوک با خودش بر سر هر آن چیزی که «جان واتسونِ ذهنش» با او جر و بحث میکرد، مسئله دارد! 



همه توی کله ی شرلوک بود! از خشم از مصرف «مورفین یا کوکائین؟» ، «ارواحی که برای خود میسازیم» ، «نگه داشتن عکس آیرین ادلر» ،و « چه چیز تو رو اینطور ساخته؟» گرفته ؛ تا قهر جان و عدم همکاری با او در کندن قبر امیلیا؛ «مری من رو میبره خونه» ، باهوش بودن جان واتسون و حتی اصلاحش در استنتاج بر روی دوگانه هایی همچون «خجالت - ترس» ؛همه در کله ی خود او بود! 

همچنین واقعاً یادآوری اش بد نیست که همراهی بهترین دوست در عمیقترین آبهای ذهن ؛ تعبیر موریارتی ذهن شرلوک از «فرود آمدن» (هواپیما...یوروس...) ، سر زدن به آپارتمانش، موضوع «حسادت مرگبار» و مایکرافت و غیره، همه نشانه هایی از گذشته و آینده هستند که به سرعت تمام مرور میشوند...



آری چون همه ی اینها در سر او میگذرد، پس او دارد خود را به چالش میکشد. اما نکته اینجاست که شرلوک هلمز، حتی بسیار اخلاقی تر از دکتر واتسون خود را به چالش میکشد! اگر جان واتسون دائم مری را همراه خود میدید؛ خدا میداند شرلوک هلمز چند روح به دنبال خود دارد! دیالوگ کوتاهی درمورد «برخورد مگنوسن با جینین» زمانی که به صورت جان تلنگر میزد را بیاد بیاورید که چگونه علاوه بر آزاری که قصد داشت به جان و مری برساند، به آتش نفرت انگیز بودن او در مورد سایرین هم هیزم میریخت تا شرلوک را داغ تر کند! (و گرنه این دیالوگ در آن لحظات چه لزومی داشت؟ «هههه جالبه! وقتی با جینین هم این کار رو میکردم (تلنگر به سر و صورت) نمیدونی چه صداهای جالبی از خودش در می آورد!»)

شرلوک خود را به چالش میکشد. نه فقط درمورد مواد! نه فقط درباره ی هوش! نه تنها ضعف احساسات! بلکه حتی بیشتر! اگر به یاد بیاورید، احساس «عذاب وجدان» از بازی دادن و دست کم گرفتن بانوان، در کل آن چهار دقیقه ی عمیق، سایه افکنده بود! آنچه با سخنرانی ای باشکوه در یک غار و با مراسم و ناقوس، به اوج میرسد! یادمان نرود که اینها همه در ذهن خود اوست!



احساس مسئولیتی که موجب شد اندکی بعد، جان فشانی یک بانو برای نجات جان کارآگاه، او را مصمم تر کند تا توانایی ها و درک بالای «بانو کارمایکل»ها را دست کم نگیرد! و به خود نهیب بزند که شاید بزودی همان خانمی که بنظر فقط «چای درست میکند»،و تو در موردش به دکتر واتسون گفتی "برایش دیالوگ بنویس.."، بتواند روزی با همان «چای» خلع سلاحت کند، تو را در صندوق عقب ماشین برای مداوا به جایی ببرد، و در نهایت هم برادر باهوشت را احمق خطاب کرده،به او متذکر شود که «آنچه روح تو را آزار میدهد در واقع چیست»!... 

در این میان، آنالیزِ دیدن «مالی هوپر» در کسوت «زنِ مردنما» که از شرلوک بشدت مکدر است،و پایش بیشتر از واقعیت، در ذهن او می لنگد، نیز خود تأمل مفصلی میطلبد!!

و امروز میدانیم حتی «مجازاتی» که موریارتی باید برای آن بازمیگشت نیز متصل به ماجرای «خواهر باهوشی» شده که بخاطر «دامنه ی محدود» توانایی های مایکرافت در مهار خطرات احتمالی او ، سالها محصور شده بود!

حال چه کسی بیشتر خود را به چالش کشیده است؟ جان واتسون؟ یا شرلوک هلمز؟ ... چه کسی قوی تر است دامنه ی توانایی هایش گسترده تر است؟ یا بهتر بگوییم، چه کسی با ارواح خود بیشتر و صادقانه تر درگیر شده است؟...

«من شرلوک هلمز هستم. باید این کلاه رو سرم بذارم! مگه نه "مری"؟»


+ پ ن 1 : راستی! اینکه جان، روح مری را به دنبال خود میدید، بغیر از آن 4 دقیقه ؛ یادآور یک روح نصفه و نیمه ی جالب دیگر هم هست! روح «جان» وقتی شرلوک هلمزِ تازه از مرگ برگشته، او را از دست میدهد، اما بر سر پرونده اش دائماً صدای او را میشنود : «خود نما! ... حسودیت شد؟... عقل کل!... یادت رفت یقه ات رو بدی بالا!...»


 پ ن 2 :

«- مالی: چرا باید یک نفر اینهمه به خودش زحمت بده؟ / - شرلوک: واقعاً چرا؟ "جان"!» 




ذهن سریع تر

بنظر میرسد در سیر کلی داستان، ذهن شرلوک هلمز در احساسی ترین قسمتها به چالش کشیده میشود ، اما واقعیت این است که خود این هوش نه تنها کند نشده بلکه دائماً هم در حال رشد است چنانکه گاهی سرعت آن آنقدر بالا میرود که خود او هم از آن عقب می ماند! «چرا رفتم لب پنجره؟ حتماً دلیلی داشت! بعداً بهش میرسیم!» ... «کیف دستی!»...«مثل یک واکنش غیر ارادیه...نمیتونم جلوشو بگیرم...»... «ببخشید! ذهنم داره سریعتر میره. هنوز دارم سعی میکنم بهش برسم...»... 



سریع! سرعتی، که بخصوص آن را با حرکت شرلوک در لحظه ای که زمان آن را در ذهنش متوقف کرده است برای سنجش وزن کیف دستی ، بسیار زیبا به نمایش درآوردند! خیلی سریع! آنقدر که هیچ بعید نبود ماجرای مسخره ی «جنگ جهانی سوم» برگرفته از نامزد یک مرد چندش آور، که تنها جهت شوخی در "شش تاچر" بیان میشود؛ حتی حقیقت هم داشته باشد!! منظورم خود آن داستان من درآوردی نیست! منظور اشاره به «عمق و اوج قدرت پیش بینی وقایع و وسعت فراگیری آنهاست». 

ذهنی که توان پیش بینی وقایع را تا این حد گسترده و به هم پیوسته پیدا کرده است! توانایی ادراک و پیش بینی «حرکت تارهای به هم بافته ی یک شبکه»! توانایی ای گسترده و قوی که با نظیر شوخی جنگ جهانی سوم در "شش تاچر" به آن «اشاره» شده، با جملاتی همچون «چیزی رو حس میکنم» ، «چیزی داره میاد» و «این احساسات غریزی بیانگر داده هایی از محیط هستند که سریعتر از توانایی درک مغز پردازش شده ان» و نیز «ماجرای سامرا» به آن «پرداخته» میشود؛ در "کارآگاه دروغگو" با «پیش بینی های 3 هفته ای» ما را متعجب میکند ؛ و جهت مقایسه ی دو هوش ، تعجبمان را در "مسئله ی نهایی" با «5 دقیقه مکالمه و برنامه ریزی برای 5 سال» به کمال میرساند!!

گستردگی ذهن!...

و حالا بیایید یک دیالوگ نه چندان بامزه، اما مهم را به یاد بیاوریم و کمی حرص بخوریم!!! 



قسمت اول - مطالعه ی صورتی - راننده ی تاکسی و شرلوک : 

«- این بازی نیست! این یک شانس 50-50 هست! 

 - نه، این شانس نیست! این شطرنجه! ... من میدونم مردم چطور فکر میکنند و فکر میکنند من چطور فکر میکنم! همه اش مثل یک نقشه توی ذهن منه!...میبینی؟.. حتی تو هم یک احمقی!»

 :/

شاید اگر شرلوک، "امروز" روبروی راننده تاکسی مینشست، با این "بلوغ ذهنی" ، کپسول را درست انتخاب میکرد!! 

(و از طرفی شاید هم با این "بلوغ حسی" که پیدا کرده است، اصلاً بازی نمیکرد!...«مرگ تو، اتفاقیه که برای دیگران می افته! زندگی تو مال خودت نیست! بهش دست نزن!»)


چیپس

ببخشید بابت یادآوری طولانی، اما واقعاً لازم است. چه بهتر که آن سکانس رو دوباره ببینیم! اما برای کم کردن زحمت، دیالوگهایش را اینجا می آورم:



«-مالی: محلول قلیائیه!

-شرلوک : ممنون جان!

- "مالی"!

-باشه همون!» 

سقوط رایچنباخ


***

«- یادداشت کنم؟

- اگر اینطوری خودت راحت تری!

- ولی این چیزی بود که جان انجام میداد..پس اگه قراره من جان باشم...

- تو قرار نیست جان باشی! تو خودتی!»

نعشکش خالی


***


و حالا دو صحنه ی دیگر:



«- تو یه کم شبیه بابامی. اون مرده. آخ، ببخشید...

- مالی، خواهشاً به خودت زحمت مکالمه رو نده...چون اصلاً در تخصصت نیست!

- وقتی داشت می مُرد همیشه شاد بود و خیلی دوست داشتنی. البته بجز وقتهایی که فکر میکرد کسی نگاهش نمیکنه....یه بار دیدمش. خیلی غمگین بنظر میرسید.

- مالی!

- تو هم وقتی فکر میکنی جان نگاهت نمی کنه غمگینی.

- ...

- خوبی؟ نمیخواد الکی بگی که «خوبی!» چون من میدونم وقتی کسی "وقتهایی که دیگران نگاهش نمیکنن غمگینه" یعنی چی.

- "تو" منو میبینی.

- "من" مهم نیستم.

- ...

- میخوام بگم که اگه کاری از دستم برمیاد... هر چی که باشه، اگه چیزی بخوای میتونی از من بخوای.. ام، نه، یعنی منظورم اینه که اگه بخوای مسئله ای نیست.

- أأ...اما.. من که چیزی ازت نمیخوام!؟!

- مهم نیست. همینطوری گفتم. احتمالاً فقط باید بگی «متشکرم».

- «مـ...متشکرم»

- میرم یکم چیپس بگیرم تو هم میخوای؟ بیخیال! میدونم نمیخوای.

- خب راستش شاید...

- میدونم نمیخوای ! ...» 

سقوط رایچنباخ


***

«- بین این ایستگاه ها 5 دقیقه فاصله است. من همه ی نقشه ها رو می خوام . همه ی نقشه ها .

- باشه

- چیپس دوست داری؟

- چی؟

- یه ماهی فروش عالی میشناسم. درست اول ماریلیبون رود . صاحبش همیشه چیپس بیشتری بهم میده!

- از اتهام قتل تبرئه اش کردی؟

- نه ، کمکش کردم یه قفسه رو نصب کنه!

- :)

- :)

- شرلوک؟

- هوم؟

- کارهای امروز بخاطر چی بود؟

- میخواستم تشکر کنم

- برای چی؟

- بخاطر همه ی کارهایی که برام کردی

- خواهش میکنم. مفتخر شدم...

- نه واقعاً میخواستم تشکر کنم..

- مفتخر نشدم منظورم این بود که برام مهم نبود.. میخواستم..

- موریارتی گند زد، یه اشتباه مرتکب شد.. چون اونی که فکر میکرد هیچ اهمیتی برام نداره ، کسی بود که از همه بیشتر برام مهم بود.... تو باعث شدی همه ی اینها ممکن بشه.. ولی دوباره نمیتونی این کارو بکنی، مگه نه؟! :)

- [تأیید با حرکت سر] روز خیلی خوبی داشتم.. روز خوبی بود فقط...

- اوه راستی ، تبریک میگم! 

- همکارم نیست.

- :)

- از طریق دوستامون با هم آشنا شدیم.. خیلی سنتی.. مهربونه.. یه سگ داریم.. آخر هفته با هم میریم و نوشیدنی میخوریم.. مادر و پدرش رو ملاقات کردم و دوستاش و کل خانواده شو.. اصلا نمیدونم چرا دارم اینا رو به تو میگم...

- امیدورام همیشه خوشحال باشی "مالی هوپر"...لیاقتش رو داری... 

- ...

- بالاخره همه ی مردهایی که عاشقشون میشی که نباید جامعه ستیز باشن!

- [« نه» با حرکت سر] اوم اوم!

- نه!

- [خروج]

- [با خودش:] احتمالاً مشکل از منه!»

نعشکش خالی


***



و اکنون...

هوم! شاید نیاز به شرح نباشد! فکر میکنم هر وقت اسم «چیپس» به میان آمد، میتوانیم شاهد انسانی ترین و صاف و صادقانه ترین لحظه های احساسی باشیم! :)



«- چیپس!!

- چیپس؟؟!!

- تو میخوای خودکشی کنی! چیپس برات خوبه!... بهم اعتماد کن! تنها خوبیش همینه!»


***


« - ...و از اونجایی که اگر مهمون بیاد ، حتماً درباره ی این یادداشت عجیب و در معرض دید سؤال میکنه، پس مهمون نداشتی.. خودت رو منزوی کردی!

- هوم! فوق العاده بود!

- می دونم!

- چیپسو گفتم!

- :)) »


***


« - شما و دختر من همدیگه رو ندیدید!

 - چرا... من و دخترت یک بعد از ظهر رو کامل با هم گذروندیم... چیپس هم خوردیم... فکر کنم از من خوشش اومد...»


***


پ ن : راستی! آن چیپسی که مالی نخورد، شرلوک تنهایی خورد! بعدش هم با دیدن پیام «save John Watson» ، ....



بهرحال اساساً «چیپس» چیز مهمی است! گفته باشم! :)


ادامه دارد...